0

قصه می‌ماند، شهر می‌گذرد

  • کد خبر : 17725
  • 05 شهریور 1405 - 18:21
قصه می‌ماند، شهر می‌گذرد

قدیما مردم بیشتر همدیگه رو می‌شناختن… این جمله را احتمالاً بارها از زبان تبریزی‌ها شنیده‌ایم؛ سر میز شام، در تاکسی، در جمع‌های خانوادگی یا حتی وقتی کسی از کنار یک محله قدیمی رد می‌شود و آهی می‌کشد. یکی می‌گوید: این کوچه‌ها قبلاً یه چیز دیگه بود. یکی دیگر می‌گوید: جوان‌ها دیگه مثل گذشته دور هم […]

قدیما مردم بیشتر همدیگه رو می‌شناختن…

این جمله را احتمالاً بارها از زبان تبریزی‌ها شنیده‌ایم؛ سر میز شام، در تاکسی، در جمع‌های خانوادگی یا حتی وقتی کسی از کنار یک محله قدیمی رد می‌شود و آهی می‌کشد.

یکی می‌گوید: این کوچه‌ها قبلاً یه چیز دیگه بود.

یکی دیگر می‌گوید: جوان‌ها دیگه مثل گذشته دور هم جمع نمی‌شن.

و نفر سوم، کمی مکث می‌کند و می‌گوید: نه، اتفاقاً جمع می‌شن؛ فقط شکلش عوض شده.

شاید مسئله همین‌جا باشد؛ جایی میان «گذشته‌ای که دلمان برایش تنگ شده» و «امروزی که هنوز درست نشناخته‌ایم».

تبریز شهری است که فرهنگ در آن فقط در موزه‌ها، بناهای تاریخی یا مراسم رسمی خلاصه نمی‌شود. فرهنگ را می‌شود در رفتار مردم، نوع ارتباط همسایه‌ها، شیوه گذراندن اوقات فراغت جوانان، فعالیت گروه‌های داوطلبانه، کتاب‌خوانی، هنر، موسیقی، آیین‌های محلی و حتی در گفت‌وگوهای روزمره مردم دید.

اما پشت این تصویر، پرسش‌های دیگری هم وجود دارد.

آیا سبک زندگی شهری در حال تغییر است؟ آیا نسل جدید هنوز همان ارتباطی را با محله و شهر خود دارد که نسل‌های قبل داشتند؟ چه اتفاقی برای سرمایه اجتماعی شهر افتاده است؟ و مهم‌تر از همه، آیا باید تغییرات فرهنگی را صرفاً به معنای از دست رفتن گذشته دید؟

رضا؛ فعال فرهنگی ۴۰ ساله‌ای که سال‌ها در برنامه‌های فرهنگی و اجتماعی شهر حضور داشته است.

گاهی فکر می‌کنیم مردم بی‌تفاوت شده‌اند، ولی شاید فقط شکل ارتباطشان عوض شده باشد

وقتی از او درباره حال و هوای فرهنگی تبریز پرسیدم، ابتدا جواب کوتاهی داد.

به نظرم نمی‌شود گفت فرهنگ شهر ضعیف شده یا قوی‌تر شده. مسئله پیچیده‌تر از این حرف‌هاست.

رضا کمی صبر کرد و ادامه داد: ما معمولاً وقتی درباره فرهنگ صحبت می‌کنیم، سریع سراغ تعداد برنامه‌ها، جشنواره‌ها یا مراسم می‌رویم. اما فرهنگ فقط این‌ها نیست. باید دید مردم چقدر احساس تعلق می‌کنند، چقدر با محله‌شان ارتباط دارند و چقدر برای انجام یک کار جمعی انگیزه دارند.

بعد خندید و گفت: مثلاً ممکنه پنجاه نفر در یک سالن برای یک برنامه فرهنگی جمع بشن، ولی فردای آن روز هیچ ارتباطی با هم نداشته باشن. از طرف دیگر ممکنه چند جوان در یک محله، بدون هیچ برنامه رسمی، برای بچه‌های محله کتاب جمع کنند. به نظر من دومی هم یک اتفاق فرهنگی مهم است.

یک خاطره از یک عصر بارانی

از او خواستم از خاطره‌ای بگوید که نگاهش را نسبت به فعالیت فرهنگی تغییر داده است.

چند ثانیه سکوت می‌کند.

یک عصر بارانی بود. دقیق یادمه که هوا سرد بود و فکر می‌کردیم برنامه‌مون اصلاً برگزار نمی‌شه.

می‌گفت قرار بود تعدادی از نوجوانان یک محله در یک برنامه کوچک کتاب‌خوانی شرکت کنند.

تا چند دقیقه قبل از شروع، تقریباً هیچ‌کس نیومده بود. یکی از بچه‌ها گفت: “دیدی گفتم کسی نمیاد؟” منم راستش ته دلم همین فکر رو می‌کردم.

اما چند دقیقه بعد، اولین نوجوان وارد شد.

بعد نفر دوم.

بعد مادر یکی از بچه‌ها.

کم‌کم تعداد بیشتر شد. جالب این بود که یکی از بچه‌ها کتابی آورده بود که مال پدربزرگش بود. کتاب خیلی قدیمی بود. گفت پدربزرگم همیشه می‌خوندش و من آوردم که شما هم ببینید.

رضا مکث می‌کند.

اون شب برنامه خیلی معمولی بود. نه سالن بزرگی داشتیم، نه امکانات خاصی. ولی من وقتی برگشتم خونه، با خودم گفتم شاید ما گاهی دنبال اتفاق‌های خیلی بزرگ می‌گردیم، در حالی که تغییر فرهنگی ممکنه از همین چیزهای کوچک شروع بشه.

شاید ارزش چنین خاطره‌ای دقیقاً در همین سادگی باشد.

فرهنگ اجتماعی الزاماً با اتفاق‌های بزرگ ساخته نمی‌شود. گاهی یک کتاب قدیمی، یک گفت‌وگوی کوتاه یا حتی یک جمع کوچک می‌تواند نشانه‌ای از رابطه مردم با شهر و جامعه‌شان باشد.

جوان‌ها را نباید فقط از روی ظاهر قضاوت کرد

وقتی بحث به نسل جوان رسید، نگاه رضا کمی جدی‌تر شد.

یکی از اشتباهات ما اینه که درباره جوان‌ها سریع نتیجه‌گیری می‌کنیم.

پرسیدم یعنی چه؟

مثلاً می‌گیم جوان‌ها کتاب نمی‌خونن. خب، آیا واقعاً بررسی کردیم؟ شاید کتاب چاپی کمتر بخونن، ولی محتوای آموزشی رو در فضای دیجیتال دنبال کنن. شاید شکل ارتباط تغییر کرده باشه.

بعد مثال دیگری می‌زند: یا می‌گیم جوان‌ها دیگه به محله و شهرشون تعلق ندارن. من با این گزاره موافق نیستم. خیلی از جوان‌ها اتفاقاً نسبت به محیط زندگی‌شون حساسن، اما زبان ارتباط با اون‌ها باید تغییر کنه.

تبریز فقط ساختمان‌ها و خیابان‌های قدیمی نیست

از رضا درباره هویت شهری تبریز پرسیدم.

هویت شهری فقط به بناهای تاریخی مربوط نیست. البته بناها خیلی مهم‌اند، ولی هویت وقتی زنده می‌مونه که مردم باهاش ارتباط داشته باشن.

به اعتقاد او، اگر یک نوجوان درباره یک محله قدیمی فقط اسم آن را بداند، اما هیچ داستانی درباره آن نشنیده باشد، بخشی از ارتباط فرهنگی شهر از بین می‌رود.

من همیشه فکر می‌کنم هر محله یک حافظه داره. آدم‌هایی که سال‌ها اونجا زندگی کردن، مغازه‌دارها، معلم‌ها، پیرمردها و پیرزن‌ها، هرکدوم بخشی از تاریخ شفاهی شهرن.

رضا جمله‌ای می‌گوید که شاید بتوان خلاصه نگاه او باشد:

قبل از اینکه این آدم‌ها از بین برن، باید قصه‌هاشون ثبت بشه.

یک مشکل پنهان؛ کمبود گفت‌وگو

بحث به مسائل اجتماعی رسید.

رضا معتقد است یکی از مشکلاتی که کمتر درباره آن صحبت می‌شود، کاهش گفت‌وگوی واقعی میان افراد است.

ما خیلی حرف می‌زنیم، ولی همیشه گفت‌وگو نمی‌کنیم.

منظورش را توضیح می‌دهد: گفت‌وگو یعنی اینکه من فقط منتظر نباشم جواب خودم رو بدم. واقعاً حرف طرف مقابلم رو بشنوم. این مسئله توی خانواده، محله، محیط کار و حتی بین نسل‌ها خودش رو نشون می‌ده.

پرسیدم آیا این موضوع فقط مربوط به تبریز است؟

رضا می‌گوید: نه، طبیعتاً. این یک مسئله شهری و اجتماعی گسترده‌تره. ولی هر شهری ویژگی‌های خودش رو داره و باید دید در تبریز چطور خودش رو نشون می‌ده.

همین جمله شاید مهم باشد؛ اینکه مسائل اجتماعی را نباید با یک نسخه واحد برای همه شهرها توضیح داد.

گاهی خود ما هم بخشی از مسئله‌ایم

در بخشی از گفت‌وگو، از او پرسیدم آیا خودش هم در این سال‌ها اشتباهی داشته است؟

برای نخستین بار کمی مردد شد. بله. خیلی. رضا لبخند می‌زند.

اوایل فکر می‌کردم اگر یک برنامه خوب برگزار کنیم، مردم خودشان می‌آیند. بعد فهمیدم این‌طور نیست.

می‌گوید مدتی طول کشیده تا متوجه شود مردم فقط مخاطب برنامه نیستند.

باید از اول در طراحی کار شریک باشن. باید ازشون بپرسی چی می‌خوان. ما گاهی برای مردم برنامه طراحی می‌کنیم، بدون اینکه واقعاً باهاشون حرف زده باشیم.

این اعتراف کوچک، شخصیت رضا را از یک «سخنگوی فرهنگی» فاصله می‌دهد؛ او هم مثل هر فعال دیگری تردید و خطا داشته و در طول مسیر نگاهش تغییر کرده است.

از رضا پرسیدم اگر قرار باشد فقط یک مسئله فرهنگی و اجتماعی را انتخاب کند که نیازمند توجه بیشتری است، چه چیزی را انتخاب می‌کند؟

گفت: تداوم. بعد توضیح می‌دهد: خیلی وقت‌ها یک برنامه خوب برگزار می‌شه، همه هم راضی هستن، عکس‌ها هم گرفته می‌شه و خبرش منتشر می‌شه؛ ولی بعدش چی؟

کمی مکث می‌کند.

اگر یک فعالیت فرهنگی فقط یک بار اتفاق بیفته، اثرش محدوده. باید ببینیم چطور می‌شه یک ارتباط مستمر ایجاد کرد.

از نگاه او، مسئله فقط برگزاری رویداد نیست؛ بلکه ایجاد شبکه‌ای از ارتباطات انسانی است که بتواند بعد از پایان رویداد هم ادامه پیدا کند.

و آخرین سؤال؛ آینده تبریز را چطور می‌بینید؟

رضا این بار برخلاف ابتدای گفت‌وگو، سریع جواب نمی‌دهد.

به پنجره نگاه می‌کند و می‌گوید: من فکر می‌کنم هنوز خیلی چیزها دست خودمونه.

بعد اضافه می‌کند: شهر فقط خیابون و ساختمون نیست. مردمش شهر رو می‌سازن. اگر بتونیم دوباره بیشتر با هم حرف بزنیم، قصه‌های همدیگه رو بشنویم و برای محله‌هامون کاری انجام بدیم، خیلی چیزها تغییر می‌کنه.

از او پرسیدم آیا به گذشته برمی‌گردد؟

می‌خندد. نه. من فکر نمی‌کنم باید برگردیم. باید بفهمیم چی از گذشته ارزشمنده و چطور می‌تونیم اون رو با زندگی امروز ترکیب کنیم.

این جمله شاید پایان مناسبی برای این روایت باشد.

تبریز، مانند بسیاری از شهرهای قدیمی، میان دو زمان ایستاده است؛ گذشته‌ای که هنوز در حافظه مردم زنده است و آینده‌ای که با تغییر سبک زندگی، فناوری و نسل‌های جدید شکل می‌گیرد.

مسئله شاید این نباشد که کدام‌یک را انتخاب کنیم.

مسئله این است که در این مسیر، چه چیزهایی را با خودمان به آینده می‌بریم و چه چیزهایی را بی‌آنکه متوجه باشیم، جا می‌گذاریم.

لینک کوتاه : https://sharghnegar.ir/?p=17725

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.