کمال حسینی_ قدیمیها میگویند شهر را ساختمانها نمیسازند، آدمهایش میسازند. میگویند اگر یک روز سخت از راه برسد، آن وقت معلوم میشود یک شهر چقدر ریشه دارد. حتی خیلیها وقتی از روزهای سخت حرف میزنند، میگویند مردم در چنین روزهایی بیشتر حواسشان به هم هست. یکی سراغ همسایهاش را میگیرد، یکی تلفن میکند ببیند خانوادهاش سالم هستند و دیگری بیآنکه کسی از او بخواهد، کاری را انجام میدهد که شاید در روزهای عادی حتی به ذهنش هم نرسیده باشد.
تبریز را شاید بتوان از همین زاویه دید؛ شهری که در روزهای جنگ تحمیلی سوم، روزهایی متفاوت و پراضطراب را تجربه کرد، اما در میان نگرانی و ترس، زندگی را به طور کامل متوقف نکرد. جنگ فقط صدای حادثه نیست. گاهی جنگ را باید در سکوت خانهای دید که چراغش روشن است اما اعضای خانواده کمتر حرف میزنند. باید آن را در چهره مادری دید که مدام تلفنش را نگاه میکند، در مغازهای که صاحبش زودتر کرکره را پایین میکشد، در بیماری که باید به بیمارستان برسد و در پدری که تلاش میکند اضطرابش را از فرزندانش پنهان کند.
تبریز در روزهای سخت
تبریز شهر بزرگی است، اما در لحظات بحرانی، اندازه شهر را نمیشود با خیابانها و ساختمانها سنجید. در چنین روزهایی، شهر بیشتر شبیه یک خانواده بزرگ میشود. خبرها دهان به دهان میچرخند، تلفنها بیشتر از همیشه زنگ میخورند و آدمها بیش از گذشته به اطراف خود نگاه میکنند.
کسی که هر روز صبح برای خرید از خانه بیرون میآمد، حالا قبل از رفتن چند بار شرایط را بررسی میکند. مادری که همیشه با خیال راحت فرزندش را به مدرسه یا کلاس میفرستاد، حالا بیشتر نگران است. رانندهای که مسیر همیشگی خود را طی میکرد، با دقت بیشتری به خیابانها نگاه میکند. در ظاهر، همه اینها اتفاقات کوچک و شخصی هستند، اما وقتی کنار هم قرار میگیرند، تصویری بزرگتر از زندگی یک شهر در شرایط جنگی میسازند.
تبریز در این روزها فقط یک جغرافیا نبود. مجموعهای از خانهها، بیمارستانها، مغازهها، خانوادهها و آدمهایی بود که هر کدام به شکلی تلاش میکردند زندگی را سرپا نگه دارند.
جنگ در پشت پنجرههای خانه
شاید یکی از متفاوتترین چهرههای جنگ، همان چیزی باشد که در خانهها اتفاق میافتد. وقتی صدایی ناگهانی شهر را تحت تأثیر قرار میدهد، اولین واکنش خیلیها این نیست که بدانند چه اتفاقی افتاده است. اولین فکر این است که خانواده کجاست.
این جمله ساده، شاید یکی از واقعیترین روایتهای روزهای سخت باشد. مادر به فرزندش فکر میکند، پدر سراغ همسرش را میگیرد و فرزند نگران پدر و مادرش میشود. تلفن همراه تبدیل میشود به وسیلهای برای اطمینان گرفتن از حال آدمهایی که دوستشان داریم. در چنین شرایطی، حتی یک تماس چندثانیهای میتواند ارزش زیادی پیدا کند.
همین جاست که میشود فهمید جنگ، پیش از آنکه یک مفهوم بزرگ و دور از زندگی روزمره باشد، وارد جزئیترین بخشهای زندگی مردم میشود؛ به میز شام، به اتاق خواب، به تلفن همراه، به مسیر رفتوآمد و حتی به سکوتهای طولانی میان اعضای یک خانواده.
روایت یک خاطره
در میان روایتهای چنین روزهایی، خاطرات آدمهای عادی گاهی از هر گزارش رسمی گویاترند. فرض کنید زنی از تبریز را در نظر بگیریم که در یکی از همان روزهای پراضطراب، به دلیل بیماری مجبور شد خودش را به بیمارستان برساند.
برای او، آن روز نه درباره تحلیل شرایط بود و نه درباره خبرهایی که در فضای شهر میپیچید. مسئله بسیار سادهتر بود؛ باید خودش را به بیمارستان میرساند. او بعدها از مسیر رسیدن به بیمارستان یاد میکرد؛ از خیابانهایی که حال و هوای همیشگی را نداشتند و از آدمهایی که با وجود نگرانی، سعی میکردند کار یکدیگر را راه بیندازند.
شاید مهمترین بخش خاطرهاش همین بود که در آن روز، هنوز کسانی بودند که میپرسیدند آیا کمکی لازم دارد یا نه. همین جزئیات کوچک است که تاریخ اجتماعی یک شهر را شکل میدهد. تاریخ فقط با اتفاقهای بزرگ نوشته نمیشود. گاهی یک لیوان آب، یک تماس تلفنی، رساندن یک بیمار به بیمارستان یا حتی باز کردن در خانه به روی همسایه، بخشی از حافظه یک شهر میشود.
زندگی، حتی در روزهای جنگ
یکی از مهمترین ویژگیهای زندگی شهری این است که به سادگی تسلیم توقف نمیشود. ممکن است بسیاری از فعالیتها مختل شوند، ممکن است مردم نگران باشند و ممکن است شهر برای مدتی حال و هوای متفاوتی پیدا کند، اما زندگی راه خودش را برای ادامه پیدا میکند.
در تبریز نیز همین واقعیت اهمیت دارد. نان باید تهیه شود، بیمار باید به بیمارستان برسد، دارو باید به دست بیمار برسد، خانوادهها باید از یکدیگر خبر بگیرند، مغازهدار باید به فکر کسبوکارش باشد و کارگر باید نگران روزهای بعد باشد. و کودکی که شاید معنای کامل اتفاقات اطرافش را نداند، همچنان کودکی است که میخواهد بازی کند.
اینها شاید در نگاه اول موضوعات بزرگی به نظر نرسند، اما اتفاقاً همینها هستند که نشان میدهند یک جامعه چگونه در برابر بحران، زندگی روزمره خود را حفظ میکند. تابآوری همیشه به معنای کارهای بزرگ نیست. گاهی تابآوری یعنی صبح از خواب بیدار شوی و با وجود نگرانی، زندگی را ادامه بدهی.
همدلی؛ سرمایه پنهان شهر
در روزهای سخت، سرمایه واقعی یک شهر فقط خیابانها و ساختمانهایش نیست. آدمها هستند. اعتماد میان مردم است. همسایهای که سراغ همسایهاش را میگیرد، دوستی که بدون درخواست، احوال دوستش را میپرسد، پزشک و پرستاری که در شرایط دشوار همچنان به کار خود ادامه میدهند، رانندهای که بیماری را به مقصد میرساند، فروشندهای که تلاش میکند نیازهای مردم را تأمین کند و خانوادهای که شاید خودش هم نگران است، اما برای آرام کردن دیگری قدم جلو میگذارد.
این رفتارها شاید در اخبار دیده نشوند، اما برای حافظه اجتماعی یک شهر اهمیت زیادی دارند. اگر قرار باشد روزهای جنگ تحمیلی سوم روزی در حافظه مردم تبریز باقی بماند، احتمالاً فقط به دلیل اتفاقات تلخ آن روزها نخواهد بود؛ بلکه به دلیل نحوه رفتار مردم با یکدیگر نیز خواهد بود.
تبریز و حافظهای که باقی میماند
هر شهری حافظه خودش را دارد. بعضی خاطرات در کتابها ثبت میشوند، بعضی در عکسها و بعضی دیگر در ذهن آدمهایی که آن روزها را زندگی کردهاند. تبریز هم از این قاعده جدا نیست.
کودکی که آن روزها را تجربه کرده، شاید سالها بعد جزئیات دقیق اتفاقات را به یاد نیاورد، اما ممکن است صدای خاصی، چهره مادرش، تماس تلفنی پدرش یا حتی سکوت عجیب خانه را به خاطر بیاورد. نسل بعد شاید جنگ را از روی گزارشها بشناسد، اما نسل امروز میتواند آن را از خلال خاطرات انسانی روایت کند.
این همان جایی است که نقش رسانه و روایت اهمیت پیدا میکند. رسانه اگر فقط حادثه را ثبت کند، بخشی از واقعیت را نگه داشته است. اما اگر زندگی آدمها را هم روایت کند، تصویری کاملتر از آن روزها به نسل آینده میدهد.
برای همین، روایت تبریز در جنگ تحمیلی سوم را نباید فقط در صدای حادثه جستوجو کرد. باید به سکوت خانهها هم گوش داد. باید از بیمارستانها گفت، از خانوادهها، از آدمهایی که نگران بودند اما ادامه دادند، از شهری که شاید برای مدتی آرامش همیشگیاش را از دست داد، اما زندگی را به طور کامل زمین نگذاشت.
تبریز، شهری که ادامه داد
شاید سالها بعد وقتی از جنگ تحمیلی سوم و روزهای رمضان حرف بزنیم، بخشی از آنچه در ذهن مردم باقی میماند، نه خبرها و نه تصاویر، بلکه همان خاطرات ساده باشد. یک تلفن، یک آغوش، یک مسیر رفتوآمد، یک بیمارستان، یک همسایه، یک مادر که تا برگشتن فرزندش بیدار ماند و شهری که با همه نگرانیهایش، صبح دیگری را آغاز کرد.
این شاید مهمترین روایت تبریز در آن روزها باشد؛ اینکه جنگ توانست آرامش را برای مدتی از مردم بگیرد، اما نتوانست میل آنها به زندگی را از بین ببرد.
شهرها را فقط ساختمانها زنده نگه نمیدارند. این آدمها هستند که در سختترین روزها، چراغ زندگی را روشن نگه میدارند. و تبریز، در روزهای سخت، روایت همین چراغهای کوچک بود؛ چراغهایی که شاید از دور دیده نمیشدند، اما وقتی کنار هم قرار گرفتند، نشان دادند که زندگی حتی در سختترین روزها هم راهی برای ادامه دادن پیدا میکند.