کمال حسینی_ صدای انفجار، سکوت کوه را شکست. گرد و غبار آرامآرام در هوا پیچید و پرتوهای آفتاب از میان ذرات خاک عبور کردند. مردانی با لباسهای کار و کلاههای ایمنی، با نگاهی آشنا به دل کوه قدم گذاشتند؛ گویی سالها بود که با این تاریکی دوست شده بودند.
در میان آنها، پسربچهای دهساله دست پدرش را محکم گرفته بود. برای نخستین بار اجازه یافته بود وارد معدن شود.
چشمانش پر از سؤال بود.
پرسید:
بابا… اینجا چرا اینقدر تاریکه؟
رحیم، معدنکار باسابقهای که بیش از سی سال از عمرش را در دل کوه گذرانده بود، لبخندی زد. چراغ پیشانیاش را روشن کرد و گفت:
همه فکر میکنن معدن یعنی تاریکی… اما اگر خوب نگاه کنی، اینجا پر از روشناییه.
آرش چیزی نفهمید. فقط به دیوارههای سنگی نگاه کرد. برای او، معدن فقط سنگ بود؛ سنگهایی که هیچ شباهتی به طلا و جواهر نداشتند.
رحیم تکهای سنگ را از روی زمین برداشت، آن را در دست پسرش گذاشت و آرام گفت:
آدمها فقط ظاهر سنگ رو میبینن؛ اما من سالهاست آینده رو توی همین سنگها میبینم.
آن جمله سالها در ذهن آرش ماند، بیآنکه معنایش را بداند.
زندگی در شهر کوچکشان با معدن گره خورده بود. صبحها با صدای حرکت کامیونها آغاز میشد و شبها با بازگشت کارگرانی پایان مییافت که لباسهایشان بوی خاک، آهن و تلاش میداد.
یک روز حادثهای در معدن رخ داد. انفجاری کنترلشده، به دلیل ریزش بخشی از دیواره، چند نفر را گرفتار کرد. رحیم نیز آسیب دید، هرچند جان سالم به در برد.
چند هفته خانهنشین شد.
در آن روزها آرش برای نخستین بار فهمید وقتی معدن متوقف میشود، فقط دستگاهها از حرکت نمیایستند؛ مغازهها خلوت میشوند، درآمد خانوادهها کاهش مییابد و امید، آرامآرام رنگ میبازد.
شبی کنار پدر نشست و پرسید:
بابا… چرا اینهمه سختی رو تحمل کردی؟
رحیم به پنجره خیره شد و گفت:
چون معدن فقط محل کار من نبود؛ نان خیلی از مردم از دل همین کوه بیرون میاومد.
آرش سکوت کرد، اما در دلش تصمیمی شکل گرفت؛ تصمیمی که مسیر زندگیاش را تغییر داد.
سالها گذشت.
آرش در رشته مهندسی معدن تحصیل کرد. دانشگاه، نگاه تازهای به او داد. آموخت که معدن تنها استخراج سنگ نیست؛ زمینشناسی، فناوری، ایمنی، فرآوری، اقتصاد، محیطزیست و نوآوری، همه حلقههای یک زنجیرهاند.
پس از پایان تحصیل، به شهر زادگاهش بازگشت.
اما آنچه دید، با رؤیاهایش فاصله داشت.
ماشینآلات فرسوده بودند. بسیاری از تجهیزات از خارج تهیه میشدند. کامیونها مواد معدنی را حمل میکردند، اما بخش بزرگی از ارزش افزوده، جایی دور از آن شهر ایجاد میشد.
روزی کنار همان تونلی ایستاد که در کودکی دست در دست پدر واردش شده بود.
با خود گفت:
ما ثروت را از دل زمین بیرون میآوریم، اما ارزشش را جای دیگری میسازند.
همان شب دفترچهای برداشت و روی صفحه نخست نوشت:
هر معدن باید یک شهر نوآوری باشد.
بعد زیر آن، یکییکی ایدههایش را ثبت کرد:
مرکز پژوهشهای معدنی.
کارخانه فرآوری.
کارگاه ساخت ماشینآلات.
آزمایشگاه هوش مصنوعی برای اکتشاف.
مرکز آموزش نیروهای بومی.
واحد بازیافت مواد معدنی.
فضایی برای شرکتهای دانشبنیان.
او باور داشت معدن زمانی آیندهساز خواهد بود که در کنار استخراج، دانش و فناوری نیز تولید کند.
چند هفته بعد، آرش در نشستی با مدیران و مسئولان منطقه، طرح خود را ارائه کرد.
ابتدا سکوت سنگینی حاکم شد.
یکی گفت:
هزینهاش خیلی زیاده.
دیگری گفت:
سالهاست فقط استخراج میکنیم؛ همین هم سخت پیش میره.
سومی لبخند زد و گفت:
اینها بیشتر شبیه رؤیاست.
آرش اما آرام پاسخ داد:
روزی استخراج مکانیزه هم برای خیلیها رؤیا بود. اگر معدن فقط سنگ تولید کند، عمرش محدود است؛ اما اگر دانش تولید کند، هر نسل میتواند ارزش تازهای خلق کند.
او توضیح داد که بخشی از درآمد معادن میتواند صرف توسعه فناوری، آموزش و ساخت تجهیزات داخلی شود. اگر کارخانههای فرآوری، مراکز تحقیقاتی و واحدهای ساخت قطعات در کنار معادن شکل بگیرند، هم اشتغال پایدار ایجاد میشود و هم وابستگی به تجهیزات وارداتی کاهش مییابد.
طرحش ابتدا با تردید روبهرو شد، اما گروهی از استادان دانشگاه، جوانان متخصص و معدنکاران باتجربه از آن حمایت کردند.
کار آغاز شد.
سالها بعد، منظره شهر دیگر شبیه گذشته نبود.
در کنار معدن، ساختمانهای پژوهشی قد برافراشته بودند. جوانان محلی بهجای ترک زادگاهشان، در آزمایشگاهها، کارگاههای ساخت تجهیزات و کارخانههای فرآوری مشغول کار بودند.
دانشجویان برای کارآموزی به این شهر میآمدند. مهندسان جوان ایدههای تازه را آزمایش میکردند و بسیاری از تجهیزاتی که روزگاری از خارج وارد میشد، اکنون به دست متخصصان ایرانی طراحی و ساخته میشد.
مواد معدنی دیگر فقط بهصورت خام از شهر خارج نمیشدند؛ به محصولاتی با ارزش افزوده بیشتر تبدیل میشدند و همین، اقتصاد منطقه را متحول کرده بود.
رحیم، که حالا موهایش کاملاً سپید شده بود، یک روز همراه آرش تا دهانه معدن رفت.
آرش از جیبش همان تکه سنگ سالهای کودکی را بیرون آورد.
لبخندی زد و گفت:
یادت هست این را به من دادی؟
رحیم با مهربانی سر تکان داد.
آرش ادامه داد:
آن روز فکر میکردم این فقط یک سنگ است. امروز میدانم هر سنگ، اگر با دانش، تلاش و نوآوری همراه شود، میتواند کارخانه بسازد، شغل ایجاد کند، فناوری بیافریند و آینده یک شهر را تغییر دهد.
رحیم به اطراف نگاه کرد.
به کارگاههایی که روشن بودند.
به جوانانی که با امید کار میکردند.
به صدای دستگاههایی که دیگر فقط سنگ استخراج نمیکردند، بلکه آینده میساختند.
اشکی آرام روی گونهاش نشست.
گفت:
من تمام عمر فکر میکردم از دل کوه، سنگ بیرون میآورم… حالا میبینم ما بذر آینده را از دل زمین بیرون میآوردیم.
خورشید آرامآرام پشت کوه فرو میرفت.
آرش آخرین بار به معدن نگاه کرد.
دیگر آن را حفرهای تاریک در دل کوه نمیدید؛ معدن برای او قلبی تپنده بود که با دانش، همت و نگاه بلند انسانها جان گرفته بود.
او لبخند زد و با خود زمزمه کرد:
خودکفایی از دل زمین آغاز نمیشود؛ از اندیشهای آغاز میشود که میداند چگونه نعمتهای زمین را به دانایی، فناوری و آیندهای روشن برای مردم تبدیل کند.
و آن روز، کوه دیگر فقط کوه نبود؛ روایت نسلی بود که آموخته بود بزرگترین معدن هر سرزمین، ذهن انسانهای آن است.