1

چمدانی که در شیراز ماند

  • کد خبر : 17729
  • 31 شهریور 1405 - 22:06
چمدانی که در شیراز ماند

آدم وقتی جایی به دنیا میاد، یه جایی هم باید دلش رو همون‌جا جا بذاره. این جمله را شاید بارها از زبان پدرها و مادرها شنیده باشیم؛ همان‌هایی که وقتی حرف رفتن جوانشان به شهر دیگری می‌شود، می‌گویند برو، آینده‌ات را بساز، اما یادت نرود از کجا آمدی. سال‌هاست رفتن جوان‌ها از شهرهایشان برای ساختن […]

آدم وقتی جایی به دنیا میاد، یه جایی هم باید دلش رو همون‌جا جا بذاره.

این جمله را شاید بارها از زبان پدرها و مادرها شنیده باشیم؛ همان‌هایی که وقتی حرف رفتن جوانشان به شهر دیگری می‌شود، می‌گویند برو، آینده‌ات را بساز، اما یادت نرود از کجا آمدی.

سال‌هاست رفتن جوان‌ها از شهرهایشان برای ساختن آینده، اتفاق تازه‌ای نیست. شیراز هم از این قاعده جدا نبوده است؛ شهری که بسیاری از جوانانش پس از دانشگاه، برای پیدا کردن فرصت‌های تازه راهی تهران و دیگر شهرهای بزرگ می‌شوند.

اما گاهی یک اتفاق، مسیر تصمیم آدم را عوض می‌کند.

گاهی درست در همان لحظه‌ای که چمدان‌ها بسته شده‌اند و برای آینده نقشه کشیده‌ای، اتفاقی می‌افتد که دوباره تو را به کوچه‌های شهر خودت برمی‌گرداند.

امیرحسین فرخنده جوانی است که پس از فارغ‌التحصیلی از دانشگاه شیراز، درست در آستانه رفتن به تهران بود. پدرش سرمایه‌ای در اختیارش گذاشته بود تا در پایتخت کسب‌وکار خودش را راه بیندازد. همه چیز برای رفتن آماده بود؛ اما با آغاز جنگ رمضان، تصمیم او تغییر کرد.

امیرحسین ماند.

نه از سر اجبار، بلکه این بار با یک سؤال جدی‌تر: آیا می‌شود آینده را در همان شهری ساخت که خاطرات و ریشه‌های آدم در آن شکل گرفته است؟

روایت او، فقط داستان ماندن یک جوان نیست؛ روایتی است درباره سرمایه اجتماعی، حس تعلق به شهر و اینکه چگونه یک جوان می‌تواند سرمایه‌ای که قرار بود صرف ساختن آینده شخصی‌اش در شهری دیگر شود، به فرصتی برای ساختن بخشی از آینده شهر خودش تبدیل کند.

میان رفتن و ماندن

امیرحسین، اول از همه بگو قرار بود چه اتفاقی بیفتد که تصمیم گرفتی از شیراز بروی؟

واقعیت این است که تصمیمم تقریباً قطعی شده بود. تازه از دانشگاه شیراز فارغ‌التحصیل شده بودم و از مدت‌ها قبل به راه‌اندازی یک کسب‌وکار فکر می‌کردم.

پدرم هم همیشه می‌گفت اگر قرار است کاری شروع کنی، از همان اول درست و حسابی شروع کن.

برای همین مقداری سرمایه در اختیارم گذاشت تا تهران بروم و آنجا کارم را شروع کنم.

حتی چند گزینه برای محل کار و زندگی هم بررسی کرده بودم.

فکر می‌کردم رفتن یعنی پیشرفت.

آن زمان خیلی به این فکر نمی‌کردم که شاید بتوانم همین کار را در شیراز انجام بدهم.

پس چه چیزی باعث شد تصمیم شما تغییر کند؟

جنگ رمضان اتفاق افتاد.

همه چیز ناگهان شکل دیگری پیدا کرد.

وقتی شرایط به وجود آمد، دیگر رفتن برایم مثل قبل معنا نداشت. یک طرف ماجرا این بود که می‌توانستم تهران بروم و زندگی جدیدی را شروع کنم و طرف دیگر این بود که خانواده‌ام، دوستانم و شهری که در آن بزرگ شده بودم همین‌جا بودند.

آن روزها بیشتر از همیشه متوجه شدم که شهر فقط خیابان و ساختمان نیست.

آدم‌ها هستند که به یک شهر معنا می‌دهند.

همان روزها بود که به خودم گفتم شاید قرار نیست همیشه برای ساختن آینده از شهر خودمان خارج شویم.

یعنی جنگ باعث شد حس تعلق شما به شیراز بیشتر شود؟

شاید بهتر باشد بگویم جنگ باعث شد چیزی را که قبلاً داشتم، بیشتر ببینم.

من قبل از آن هم شیراز را دوست داشتم.

اما دوست داشتن یک شهر با حس مسئولیت نسبت به آن فرق دارد.

قبلاً وقتی از شیراز حرف می‌زدم، بیشتر یاد حافظیه، باغ‌ها، دانشگاه و خیابان‌هایی می‌افتادم که از کودکی می‌شناختم.

اما بعد از آن اتفاق، برایم سؤال شد که من برای این شهر چه کاری می‌توانم انجام بدهم؟

فکر می‌کنم حس تعلق واقعی از همین سؤال شروع می‌شود.

وقتی شهر را فقط محل زندگی خودت نبینی و احساس کنی بخشی از آینده آن هم به تو مربوط است.

سرمایه‌ای که قرار بود راهی تهران شود

سرمایه‌ای که پدرتان برای رفتن به تهران در اختیارتان گذاشته بود، چه شد؟

هنوز همان سرمایه را دارم و قرار است بخش اصلی آن را برای راه‌اندازی کسب‌وکار در شیراز استفاده کنم.

البته هنوز در مرحله بررسی و برنامه‌ریزی هستم.

برای من مهم است که فقط یک مغازه یا دفتر باز نکنم و بگویم یک کسب‌وکار راه انداختم.

می‌خواهم کاری باشد که چند جوان دیگر هم بتوانند در آن نقش داشته باشند.

اگر قرار باشد من به تنهایی درآمد داشته باشم، شاید اتفاق بزرگی نباشد.

اما اگر بتوانم کاری ایجاد کنم که یک یا دو نفر دیگر هم در شیراز بمانند و از همین‌جا کار کنند، آن وقت احساس می‌کنم بخشی از آن سرمایه به شهر برگشته است.

یعنی سرمایه شخصی را به سرمایه اجتماعی تبدیل کنیم؟

دقیقاً.

من این اصطلاح را شاید در دانشگاه شنیده بودم، اما آن موقع خیلی به آن فکر نمی‌کردم.

الان می‌فهمم سرمایه فقط پول نیست.

اعتماد مردم به یکدیگر هم سرمایه است.

شناختی که بین مردم یک محله وجود دارد، ارتباط میان صاحبان کسب‌وکار، همکاری جوان‌ها، تجربه استادان دانشگاه، حتی مشتری‌ای که به یک کسب‌وکار محلی اعتماد می‌کند، همه اینها سرمایه هستند.

اگر این ارتباط‌ها را درست کنار هم قرار بدهیم، یک شهر می‌تواند خیلی بیشتر از چیزی که روی کاغذ به نظر می‌رسد ظرفیت داشته باشد.

مسئله‌ای که از خود شهر شروع می‌شود

به نظر شما یکی از مشکلات شیراز در حوزه جوانان چیست؟

من فکر می‌کنم یکی از مشکلات این است که خیلی از جوان‌ها ظرفیت‌های شهر خودشان را کامل نمی‌بینند.

گاهی فکر می‌کنیم برای موفق شدن حتماً باید به تهران برویم.

این نگاه فقط به جوان مربوط نیست.

خانواده‌ها هم گاهی ناخواسته همین تصور را تقویت می‌کنند.

مثلاً می‌گویند اگر فلانی می‌خواهد موفق شود باید برود تهران.

من نمی‌گویم رفتن بد است.

اتفاقاً ممکن است برای یک نفر بهترین تصمیم باشد.

مسئله این است که قبل از رفتن، باید از خودمان بپرسیم آیا همه فرصت‌های شهر خودمان را بررسی کرده‌ایم؟

شاید بتوان بخشی از فرصت‌های از دست رفته را همین‌جا پیدا کرد.

اگر بخواهی یک راهکار مشخص برای این مسئله پیشنهاد بدهی، چه می‌گویی؟

من دوست دارم یک شبکه ارتباطی واقعی بین جوانان فارغ‌التحصیل، کسب‌وکارهای محلی و دانشگاه شکل بگیرد.

مثلاً جوانی که از دانشگاه فارغ‌التحصیل شده، لزوماً نباید برای پیدا کردن کار فقط آگهی‌های استخدامی را دنبال کند.

می‌تواند با چند کسب‌وکار محلی ارتباط بگیرد و ببیند چه مسئله‌ای دارند که خودش می‌تواند حلش کند.

از طرف دیگر، صاحبان کسب‌وکار هم باید جوان‌ها را فقط نیروی کار نبینند.

ممکن است یک جوان تازه‌فارغ‌التحصیل، ایده‌ای داشته باشد که سال‌هاست کسی در آن مجموعه به آن فکر نکرده است.

اگر چنین ارتباطی شکل بگیرد، دانشگاه، بازار و جوان‌ها از سه جزیره جدا به یک شبکه تبدیل می‌شوند.

و این شبکه می‌تواند بخشی از مسئله اشتغال و ماندگاری جوانان در شهر را هم حل کند.

شیراز فقط خاطره نیست

فکر می‌کنی چرا بعضی جوان‌ها احساس می‌کنند آینده‌شان حتماً در شهر دیگری است؟

شاید چون شهر خودشان را بیشتر از زاویه خاطره می‌بینند تا فرصت.

من هم قبلاً همین‌طور بودم.

شیراز برای من بیشتر شهر کودکی و خانواده بود.

اما وقتی تصمیم گرفتم بمانم، شروع کردم به جور دیگری نگاه کردن.

گفتم این شهر چند دانشگاه، چندین مجموعه اقتصادی، تعداد زیادی کسب‌وکار و مهم‌تر از همه، نیروی انسانی جوان دارد.

پس چرا همیشه باید تصور کنیم فرصت واقعی جای دیگری است؟

به نظرم باید تعریفمان از «شهر خودم» تغییر کند.

شهر خودم فقط جایی نیست که در آن متولد شده‌ام.

جایی است که می‌توانم در ساختنش هم سهم داشته باشم.

اگر دوباره به همان روزهای قبل از رفتن به تهران برگردی، باز هم همین تصمیم را می‌گیری؟

فکر می‌کنم این بار قبل از بستن چمدان، یک بار دیگر به شیراز نگاه می‌کنم.

نه اینکه حتماً نروم.

بلکه اول بررسی می‌کنم که آیا می‌توانم همان رؤیا را همین‌جا بسازم یا نه.

چون حالا فهمیده‌ام ماندن و رفتن، هیچ‌کدام به خودی خود موفقیت نیست.

مهم این است که آدم بداند برای چه می‌رود و برای چه می‌ماند.

شاید روزی بروم، اما دوست دارم اگر رفتم، چیزی از خودم در این شهر ساخته باشم.

و اگر ماندم، فقط تماشاگر شهرم نباشم.

از سرمایه خانوادگی تا سرمایه شهری

داستان امیرحسین در ظاهر، داستان یک جوان فارغ‌التحصیل است که تصمیم گرفته کسب‌وکارش را در شهر خودش آغاز کند.

اما در لایه‌ای عمیق‌تر، مسئله بزرگ‌تری وجود دارد.

سرمایه اجتماعی زمانی شکل می‌گیرد که افراد احساس کنند شهر فقط ارائه‌دهنده خدمات به آنها نیست، بلکه خودشان نیز در قبال آن مسئولیتی دارند.

جوانی که به جای دیدن شهر به عنوان محل سکونت، آن را به عنوان بخشی از آینده خود می‌بیند، یک قدم به شکل‌گیری چنین سرمایه‌ای نزدیک‌تر شده است.

شیراز برای حفظ جوانانش فقط به فرصت شغلی نیاز ندارد؛ به احساس دیده‌شدن، اعتماد، ارتباط میان نسل‌ها و امکان تبدیل ایده به عمل نیز نیاز دارد.

شاید بخشی از راه‌حل همین‌جا باشد؛ در ایجاد ارتباط میان جوانی که تازه از دانشگاه بیرون آمده، صاحب کسب‌وکاری که یک مسئله واقعی دارد و شهری که به ایده‌های تازه نیازمند است.

اگر بخواهی یک جمله به جوانی بگویی که مثل تو قصد دارد از شیراز برود، چه می‌گویی؟

می‌گویم قبل از اینکه چمدانت را ببندی، یک بار شهر خودت را از نو ببین.

شاید همان جایی که فکر می‌کنی چیزی برایت ندارد، فرصتی منتظر تو باشد که هنوز پیدایش نکرده‌ای.

و شاید اگر آن فرصت را پیدا کردی، فقط زندگی خودت را تغییر ندادی؛ یک گوشه کوچک از شهر خودت را هم تغییر دادی.

به عنوان آخرین سؤال؛ الان وقتی به شیراز نگاه می‌کنی، چه می‌بینی؟

قبلاً یک شهر را می‌دیدم.

الان یک مسئولیت را هم می‌بینم.

فکر می‌کنم شاید حس تعلق همین باشد.

اینکه وقتی از شهر حرف می‌زنی، نگویی «آنها باید کاری کنند».

بگویی «من چه کاری می‌توانم انجام بدهم؟»

امیرحسین لحظه‌ای سکوت می‌کند و بعد می‌گوید:

«پدرم می‌خواست سرمایه بدهد که آینده‌ام را در تهران بسازم. حالا می‌خواهم همان سرمایه را اینجا خرج کنم؛ شاید آینده من فقط آینده خودم نباشد.»

شاید همین جمله، ساده‌ترین تعریف از سرمایه اجتماعی باشد؛ سرمایه‌ای که وقتی از جیب یک خانواده بیرون می‌آید، می‌تواند دوباره به زندگی یک شهر برگردد.

لینک کوتاه : https://sharghnegar.ir/?p=17729

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.