1

آن‌سوی آخرین پناهگاه؛ روایت یک پناهِ از‌ دست‌ رفته

  • کد خبر : 17398
  • ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۰:۵۹
آن‌سوی آخرین پناهگاه؛ روایت یک پناهِ از‌ دست‌ رفته

کمال حسینی_ جنگ، قبل از هر چیز، زخم است؛ زخم بی‌صدا اما عمیق. بدی‌هایش فقط در خاکریز و انفجار خلاصه نمی‌شود؛ در لرزش دست‌هاست، در خواب‌های پاره‌پاره، در سکوت‌های طولانی بعد از آژیر. تبعاتش مثل سایه‌ای بلند روی کودک و بزرگ می‌افتد و تا سال‌ها، در گوشه‌های خانه جا خوش می‌کند. و من وقتی با […]

کمال حسینی_ جنگ، قبل از هر چیز، زخم است؛ زخم بی‌صدا اما عمیق. بدی‌هایش فقط در خاکریز و انفجار خلاصه نمی‌شود؛ در لرزش دست‌هاست، در خواب‌های پاره‌پاره، در سکوت‌های طولانی بعد از آژیر. تبعاتش مثل سایه‌ای بلند روی کودک و بزرگ می‌افتد و تا سال‌ها، در گوشه‌های خانه جا خوش می‌کند. و من وقتی با شما حرف می‌زنم، مثل کسی که تهران را از نزدیک دیده، می‌فهمم چرا هیچ واژه‌ای از جنگ بی‌خطر نیست.

در آن روزهای سخت، تهران فقط یک شهر نبود؛ یک بدن زخم‌خورده بود که هر بار آسمانش می‌لرزید، نفس می‌گرفت و دوباره جمع می‌شد. در کنار خانواده، همان‌جا در میان خانه‌ها، خیابان‌های آشنا و شب‌های کش‌دار جنگ را لمس کردیم. نه از پشت پرده‌ی خبرها، بلکه از نزدیک. با صدای بمباران‌های جنگنده‌ها که لحظه‌اش مثل تیزی فولاد می‌گذرد، با انفجارهایی که حتی قبل از دیدنشان، در استخوان‌ها حس می‌شوند، و با موشک‌بارانی که سکوت را می‌شکافد و آسمان را به یک پرسش بی‌پاسخ تبدیل می‌کند.

روزها می‌گذشت، اما شب‌ها شکل دیگری داشت. شب‌ها نه فقط می‌ترساندند؛ یاد می‌دادند چگونه باید گوش سپرد، چگونه باید آرام شد، چگونه باید کنار هم ماند. آدم‌ها در همان ۳۹ روز، به چیزهایی تن می‌دادند که معمولاً در زندگی‌های عادی دور از دسترس‌اند. چک کردن دوباره‌باره‌ی مسیرها، آماده‌باش کوچک روزمره، و مهم‌تر از همه حفظِ کنار هم بودن. وقتی ترس می‌آید، فاصله گرفتن ساده است؛ اما ما یاد گرفتیم نزدیک ماندن هم یک نوع مقاومت است.

از همان وقت، فهمیدم وطن‌دوستی فقط واژه‌ای در دهان نیست. شعار نیست. زندگی است در تصمیم‌های خرد، در مراقبت از اعضای خانواده، در همدلی با همسایه‌ها، و در این باور که سرنوشت جمعی، یک امر انتزاعی نیست؛ لمس‌کردنی است. جنگ زخم می‌سازد، اما همان زخم‌ها گاهی آدم را روشن‌تر می‌کند. روشن‌تر نسبت به ارزش امنیت، نسبت به شکنندگی روزمرگی، و نسبت به این‌که چه چیزهایی را نباید از دست داد.

اکنون که پشت سر می‌ایستیم، هدف فقط شرح چه شد نیست. می‌خواهیم نشان دهیم زخم‌های جنگ چگونه فقط بر دیوار نمی‌مانند؛ در ذهن و جان می‌نشینند و سال‌ها بعد هم در قالب روایت‌های ما، تصمیم‌های ما و نگاه ما به آینده بازمی‌گردند. این مقدمه است: دعوتی به دیدن جنگ از نزدیک‌ترین زاویه، جایی که صدای انفجار، معنای زمان را تغییر می‌دهد و آدم درمی‌یابد تاریخ، فقط روی کاغذ ثبت نمی‌شود؛ در بدن و دل آدم‌ها حک می‌شود.

در گفتگو و مصاحبه با مهدیه بهمن‌آبادی، دختری که در کنار خانواده‌اش در زمان جنگ این لحظات را از نزدیک دیده و لمس کرده، تجربیات متفاوت او را باهم مرو خواهیم کرد.

از کی فهمیدی وطن‌دوستی یعنی چی و اون حس چطور در وجودت شکل گرفت؟

من از قبل تاریخ ایران رو دوست داشتم و به آن افتخار می‌کردم. اما جنگ ۳۹ روزه، یک‌باره زمین را زیر پای آدم تکان داد.

تو همان روزها بود که فهمیدم وطن یعنی چیزی بیشتر از شعار، یعنی یک اولویت واقعی، مثل آتشی که دور و برت را گرم می‌کند و در عین حال می‌سوزاند.

وقتی به چشم خودم دیدم چه‌قدر آدم‌ها برای مرز و بوم جان می‌گذارند، وطن برایم از خودم جلوتر نشست؛ فهمیدم قلب می‌تواند فرمان بدهد.

وقتی به این جنگ فکر می‌کنی، کدوم تصویرها یا لحظه‌ها در ذهنته و چرا همون‌ها مونده‌ن؟

اول رشادت کسانی که دفاع می‌کردند. یادم هست آن‌ طرف مرزهای وطن، ویرانی و آسیب منتظر بود؛ مخصوصاً برای مردمان بی‌گناه و کودکان.

به نظرم آن لحظه‌ها ماندند چون شبیه یک درس سنگین بودند.

وقتی انسان‌های معمولی، در برابر بی‌رحمی می‌ایستند، نام وطن از پشت چشم‌ها بالا می‌آید و آدم دیگر نمی‌تواند فراموش کند.

بمباران که می‌کرد، تو و خانوادت چه کارهایی می‌کردید تا امن بمونید یا بتونید کمک بدید به دیگران؟

ایمنی خانه را رعایت می‌کردیم، همان‌طور که می‌شود، همان‌قدر که دستت اجازه می‌دهد. و از آن طرف، هر جا که می‌شد کمک کرد، دریغ نمی‌کردیم.

جنگ به آدم یاد می‌دهد که گاهی کمک کردن به معنی قهرمان‌بازی نیست؛ به معنی درست رفتار کردن در لحظه‌های خطر است.

آیا محله یا شهر خاصی در ذهنت هست که اون رو به عنوان همدلی و همکاری بخاطر بسپارید؟

نزدیک خانه‌مان بمباران شد و کودکی من آنجا بود. آن صحنه برایم با بقیه جاها فرق داشت، مثل این‌که یک خاطره، نه فقط در ذهن، بلکه روی پوست آدم می‌نشیند.

و یک جایی هم در ذهنم مانده، اداره برق میدان شهدای تهران. نه فقط به خاطر خود مکان… به خاطر آدم‌هایی که در دل همان آشوب، دنبال راه بودند؛ مثل چراغ‌هایی که در تاریکی، هنوز روشن می‌مانند.

اوج ترس و تنش که می‌رسید، چه حسی داشتی و چطور باهاش کنار اومدی؟

گاهی ترس می‌رسید به جایی که نمی‌شد گفت فقط یک احساس است. در آن لحظه‌ها خیلی ذکر می‌گفتم و رهاش می‌کردم به سرنوشت. انگار وقتی کلمه‌ها بالا می‌روند، دل هم سبک‌تر می‌شود.

با پذیرش بخشی از واقعیت، آدم آرام‌تر می‌شود، نه چون خطر کم می‌شود، چون آدم دیگر خودش را با وحشت له نمی‌کند.

بقیهٔ اطرافیانت چه عکس‌العمل‌هایی داشتن؟ برای آرام کردن کسی یا بچه‌ها چه طوری استفاده می‌کردی؟

برخی اطرافیان استرس داشتند و من هم داشتم. این طبیعی بود؛ چون جنگ مثل باد، یک لحظه می‌وزد و همه را می‌پراکند.

گاهی برای آرام کردن کسی یا بچه‌ها، بهترین کار این بود که بپذیریم آدم تنها نیست و همه چیز دستِ همان تقدیر هم هست. وقتی آدم چارچوب پیدا کند، حتی در بی‌قراری هم می‌شود نفس کشید.

تجربه‌ای مثل نزدیک شدن به انفجار یا دیدن آسیب‌ها روحیه‌ت رو چه جوری تحت تأثیر قرار داد؟

شب‌ها ترسناک‌تر از روزها بود. چون شب، سکوت را بیشتر پخش می‌کند و صداها را بزرگ‌تر نشان می‌دهد.

بعد هم آسیب‌های استرس بعد از جنگ نمایان می‌شود؛ یعنی جنگ فقط همان لحظه‌ها نیست، اثرش تا سال‌ها می‌ماند، مثل گردی که از آتش می‌نشیند و پاک نمی‌شود مگر با زمان.

دیدن جنگنده‌ها یا بمباران تو آسمان تهران چطور بود؟ صدای اون‌ها رو دقیقاً به یاد داری؟

صدای جنگنده‌ها را به‌خوبی یاد دارم. رعب‌انگیز بود. حتی بعد از یک ماه هم، آن صدا برایم حساسیت می‌آورد؛ مثل این‌که گوش آدم، یک امضای ترسناک را روی خودش ثبت کرده باشد. آسمان تهران در آن روزها، دیگر فقط آسمان نبود؛ حکایت یک تهدید بود.

در شهر، کجاها احساس امنیت داشتی و کجاها حسی از بی‌اعتمادی یا آشوب وجود داشت؟

خانه، از همه‌جا امن‌تر بود. چون حداقل یک مرز مشخص داشتیم.
ولی در عمل، زندگی ادامه داشت؛ کارهای روزمره هم بود، و بیرون از منزل هم مجبور می‌شدیم.
پس امنیت مطلق نبود؛ فقط امنیت ممکن بود همان چیزی که در شهر جنگ‌زده، آدم بین ترس و نیاز می‌سازد.

از تجربه‌های جنگ چه درس‌هایی برای وطن‌دوستی و مسئولیت اجتماعی گرفتی؟

از جنگ یاد گرفتم باید کلان فکر کرد؛ یعنی در میان نارضایتی‌ها هم، هدفی بزرگ‌تر را رها نکرد.
مسئولیت اجتماعی برایم تبدیل شد به یک جور ایستادگی. هم نسبت به وطن، هم نسبت به مردم.

وقتی جنگ می‌آید، آدم می‌فهمد آسان‌ترین کار، بی‌تفاوتی است؛ اما ارزشش را ندارد.

رفتارهای روزمره یا کارهای اجتماعی‌ات چه تغییری کرده تا شاید نسل‌های آینده هم چیزی یاد بگیرند؟

تمام تلاش من این بود که رفتار و حرف‌هایم طوری باشد که تاریخ از بدنامی ما یاد نکند.

آدم در جنگ مجبور می‌شود یاد بگیرد چطور زندگی کند؛ نه فقط اینکه چه کسی پیروز می‌شود.
گاهی یک نسل با یک رفتار بهتر از هزار شعار یاد می‌گیرد.

اگر بخوای یه پیام کوتاه برای نسل‌های آینده بدی، چی می‌گی؟

ما فرزندان این سرزمین هستیم و باید تحت هر شرایطی در برابر تعرض و تعدی بیگانه از وطن دفاع کنیم.

و فقط به دفاع محدود نشویم. برای بهبود شرایط داخلی هم باید پویا و فعال بود. وطن مثل درختی است که هم به خاک نیاز دارد، هم به مراقبت؛ نه فقط به وقت طوفان.

و حالا، وقتی حرف‌ها را کنار هم می‌گذارم، جنگ را مثل یک سایه می‌بینم که آمد و رفت؛ اما ردش ماند.

تهران آن روزها، مثل مادری بود که وسط فریاد، دست روی پیشانی کودک گذاشت تا خواب برگردد.

در نهایت، این روایت هم درواقع می‌گوید:

وطن فقط یک کلمه نیست؛ یک عهد است، عهدی که با ترس جنگ گره می‌خورد و با امید، زنده می‌ماند.

لینک کوتاه : https://sharghnegar.ir/?p=17398

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.