0

از خانه‌ای آرام تا دل بحران؛ روایت یک انتخاب انسانی

  • کد خبر : 17660
  • 22 آگوست 2026 - 11:17
از خانه‌ای آرام تا دل بحران؛ روایت یک انتخاب انسانی

معصومه عرب_ جنگ، فقط صدای انفجار نیست؛ گاهی سکوتی است که میان نگرانی خانواده‌ها می‌پیچد و گاهی دستانی است که بی‌هیاهو، جان آدم‌ها را به زندگی برمی‌گرداند. در روزهایی که بسیاری از مردم درگیر حفظ امنیت عزیزانشان بودند، زنانی هم بودند که به جای ماندن در حاشیه، دل به میدان خدمت زدند. زنانی که نه […]

معصومه عرب_ جنگ، فقط صدای انفجار نیست؛ گاهی سکوتی است که میان نگرانی خانواده‌ها می‌پیچد و گاهی دستانی است که بی‌هیاهو، جان آدم‌ها را به زندگی برمی‌گرداند. در روزهایی که بسیاری از مردم درگیر حفظ امنیت عزیزانشان بودند، زنانی هم بودند که به جای ماندن در حاشیه، دل به میدان خدمت زدند. زنانی که نه برای دیده شدن، نه برای شهرت و نه از سر اجبار، بلکه تنها به خاطر انسانیت، لباس امدادگری پوشیدند. روایت پیش‌رو، گفت‌وگویی است با یکی از همین بانوان؛ بانویی از خانواده‌ای مرفه که می‌توانست دور از فضای بحران بماند، اما ترجیح داد کنار مجروحان باشد؛ حتی زمانی که خودش هیچ خبری از خانواده‌اش نداشت.

گاهی یک لبخند، بیشتر از هر دارویی آرامش می‌دهد

شاید اولین سؤالی که برای خیلی‌ها پیش بیاید این باشد که چرا با وجود شرایط خانوادگی مناسب و زندگی آرام، تصمیم گرفتید وارد امدادرسانی شوید؟

راستش من هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم روزی در چنین شرایطی قرار بگیرم. خانواده ما از نظر مالی وضعیت خوبی داشتند. هیچ‌کس از من انتظار نداشت که در روزهای بحرانی از خانه بیرون بروم یا در مراکز امدادی فعالیت کنم. حتی خیلی‌ها می‌گفتند تو ضرورتی نداری خودت را درگیر این شرایط کنی.

اما وقتی تصاویر مجروحان را دیدم، دیگر نتوانستم فقط تماشاگر باشم. آن لحظه برایم فرقی نمی‌کرد آن فرد چه شغلی دارد، اهل کجاست یا چه کسی است. فقط یک انسان بود که به کمک احتیاج داشت. احساس کردم اگر توانایی کمک دارم و این کار را انجام ندهم، بعدها خودم را نخواهم بخشید.

اینجا همه فقط یک چیز می‌خواستند؛ زنده ماندن

اولین روزی که وارد فضای امدادرسانی شدید را به خاطر دارید؟

هیچ‌وقت فراموشش نمی‌کنم. فضای عجیبی بود. صدای رفت‌وآمد آمبولانس‌ها، اضطراب همراهان مجروحان، چهره‌های خسته امدادگران، اما در همان شلوغی، یک همدلی عجیب وجود داشت.

همه بدون اینکه از هم بپرسند چه کسی هستند، کنار هم کار می‌کردند. همان روز فهمیدم امدادگری فقط پانسمان و تزریق نیست؛ گاهی گرفتن دست یک مادر نگران، آرام کردن یک کودک یا حتی چند جمله امیدبخش، بخشی از درمان است.

سخت‌ترین لحظه، بی‌خبری از خانواده بود

گفته می‌شود مدتی از خانواده خودتان هم خبری نداشتید. آن روزها چطور گذشت؟

شاید سخت‌ترین بخش ماجرا همین بود. ارتباط‌ها محدود شده بود و چند ساعت طول کشید تا بتوانم خبری از خانواده بگیرم. هر لحظه هزار فکر از ذهنم می‌گذشت.

اما همان موقع مجروحانی وارد مرکز شدند که شرایطشان اصلاً قابل مقایسه با نگرانی من نبود. با خودم گفتم اگر الان کارم را رها کنم، شاید جان کسی به خطر بیفتد.

تصمیم گرفتم تا زمانی که شیفتم تمام نشده، تمرکزم فقط روی امدادرسانی باشد. باور کنید آسان نبود، اما احساس مسئولیت اجازه نمی‌داد میدان را ترک کنم.

لباس امدادگری، همه تفاوت‌ها را کنار می‌گذارد

آیا پیش آمده بود که جایگاه اجتماعی یا وضعیت مالی‌تان باعث تعجب دیگران شود؟

بله، خیلی وقت‌ها. بعضی‌ها وقتی مرا می‌شناختند، می‌پرسیدند: تو چرا اینجایی؟

من همیشه یک جواب داشتم؛ انسانیت نه ثروتمند می‌شناسد، نه فقیر.

وقتی لباس امدادگری را می‌پوشیدیم، دیگر کسی از گذشته، موقعیت یا امکانات همدیگر سؤال نمی‌کرد. همه فقط یک هدف داشتند؛ کمک کردن.

گاهی اشک‌ها، بی‌صدا جاری می‌شد

سخت‌ترین صحنه‌ای که هنوز در ذهن شما مانده چیست؟

دیدن نگاه خانواده‌هایی که منتظر شنیدن خبر عزیزانشان بودند.

گاهی کاری از دست ما برنمی‌آمد جز اینکه کنارشان باشیم. بعضی شب‌ها بعد از پایان شیفت، تازه فرصت می‌کردم احساساتم را بروز بدهم.

خیلی از اشک‌هایی که مردم ندیدند، بعد از پایان کار ریخته شد.

زن‌ها فقط همراه نبودند؛ ستون بودند

نقش بانوان را در این روزها چگونه ارزیابی می‌کنید؟

به نظر من بانوان فقط کمک‌کننده نبودند؛ ستون آرامش بودند.

خیلی از خانم‌ها در بخش‌های امدادی، درمانی، پشتیبانی، ساماندهی نیروها و حتی آرام کردن خانواده‌ها نقش مهمی داشتند.

شاید کمتر درباره این تلاش‌ها صحبت شده باشد، اما اگر آن روزها را از نزدیک دیده باشید، متوجه می‌شوید حضور بانوان چقدر اثرگذار بود.

آیا هیچ‌وقت از تصمیم خودتان پشیمان شدید؟

حتی یک لحظه هم نه.

خستگی بود، نگرانی بود، بی‌خوابی بود، اما پشیمانی نه.

وقتی بیماری با حال بهتر از مرکز درمانی خارج می‌شد یا خانواده‌ای بعد از ساعت‌ها نگرانی لبخند می‌زد، احساس می‌کردم تمام سختی‌ها ارزشش را داشته است.

اگر امروز جوانی از شما بپرسد انسانیت در روزهای بحران چه معنایی دارد، چه پاسخی می‌دهید؟

می‌گویم انسانیت یعنی وقتی می‌توانی از کنار درد دیگران بی‌تفاوت رد شوی، اما نمی‌گذری.

انسانیت یعنی بدانی شاید همه نتوانند قهرمان باشند، اما هرکسی می‌تواند برای یک نفر امید باشد.

قهرمان‌ها همیشه شنل ندارند

آخرین حرفی که دوست دارید مردم از این گفت‌وگو به خاطر بسپارند چیست؟

دوست دارم مردم بدانند خدمت کردن، به امکانات و جایگاه اجتماعی وابسته نیست.

ممکن است کسی همه امکانات دنیا را داشته باشد، اما باز هم تصمیم بگیرد کنار مردم بایستد.

من فقط کاری را انجام دادم که احساس می‌کردم وظیفه انسانی‌ام است.

اگر امروز دوباره همان شرایط تکرار شود، باز هم همین مسیر را انتخاب می‌کنم؛ چون باور دارم در روزهای سخت، چیزی که بیشتر از هر چیز در خاطر مردم می‌ماند، مهربانی و دست‌هایی است که برای کمک دراز شدند.

نتیجه گیری

شاید نام بسیاری از امدادگران هیچ‌گاه بر سر زبان‌ها نیفتد، اما رد دستانشان بر زندگی آدم‌هایی که دوباره فرصت نفس کشیدن پیدا کردند، ماندگار است. روایت این بانوی امدادگر، یادآور این حقیقت است که انسانیت، مرز نمی‌شناسد؛ نه ثروت می‌تواند جای آن را بگیرد و نه سختی‌ها مانع شکوفایی آن می‌شوند. در روزهای بحران، گاهی بزرگ‌ترین قهرمانان، همان کسانی هستند که بی‌ادعا، گوشه‌ای از درد مردم را کمتر می‌کنند.

لینک کوتاه : https://sharghnegar.ir/?p=17660

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.