کمال حسینی_ بعضی وقتها یک جمله ساده، بیشتر از صد صفحه گزارش اقتصادی حرف برای گفتن دارد: وقتی زمین خوردی، مهم اینه که همونجا نمونی.
اقتصاد فقط جدول و نمودار و عدد نیست؛ پشت هر واحد تولیدی، یک زندگی ایستاده است. پشت هر دستگاه، سرمایهای خوابیده، پشت هر خط تولید، امید چندین خانواده جریان دارد و پشت هر کارآفرین، سالها تلاش و ریسک و گاهی هم شکست پنهان شده است.
گاهی یک حادثه میتواند همهچیز را در چند ساعت به هم بریزد. آتشسوزی، از دست رفتن سرمایه، توقف تولید و بعد، بدهیهایی که یکییکی از راه میرسند. برای بسیاری، چنین اتفاقی شاید پایان راه باشد؛ اما برای بعضیها، شروع یک تصمیم تازه است.
روایت امروز ما درباره یک کارخانهدار است که خودش طعم تلخ ورشکستگی را چشیده؛ کارخانهاش روزهای سختی را پشت سر گذاشته و یک آتشسوزی، بخش مهمی از سرمایه و توان تولید مجموعه را از بین برده است.
او اما تصمیم گرفت به جای اینکه فقط از خسارتها بگوید، دوباره شروع کند. این بار در کنار همسرش، قدمبهقدم مجموعه را بازسازی کردند؛ نه با یک اتفاق عجیب و یکشبه، بلکه با صبر، کار، صرفهجویی و اعتماد دوباره به تولید.
حالا قصه او فقط قصه نجات یک کارخانه نیست. این کارخانهدار امروز تلاش میکند تجربه روزهای سخت خودش را به کمک به دیگر تولیدکنندگان تبدیل کند؛ به شرکتهایی که گرفتار آسیب مالی یا توقف تولید شدهاند، مواد اولیه میدهد؛ آن هم با شرایطی که برای بسیاری از واحدهای آسیبدیده میتواند یک فرصت دوباره باشد: پرداخت کاملاً قسطی و بدون دریافت پیشپرداخت.
برای شنیدن این روایت، پای صحبتهای رضا مرادی، تولیدکننده و سرمایهگذار بخش خصوصی نشستیم؛ مردی که معتقد است گاهی یک کارخانه، قبل از پول به فرصت دوباره نیاز دارد.
وقتی همهچیز در چند ساعت تغییر کرد
اجازه بدهید از سختترین بخش داستان شروع کنیم. چه اتفاقی افتاد که مجموعه شما تا مرز ورشکستگی پیش رفت؟
اگر بخواهم خیلی ساده بگویم، یک روز صبح کارخانه را تحویل گرفتیم و شب که برگشتیم، دیگر آن کارخانهای که میشناختیم وجود نداشت. آتشسوزی اتفاق افتاده بود و بخشهایی از مجموعه آسیب جدی دیده بود.
آن لحظه آدم اول به دستگاه و ساختمان فکر نمیکند. به آدمهایی فکر میکند که با این مجموعه زندگیشان را میچرخانند. به کارگرها، خانوادههایشان، سفارشهایی که باید تحویل میدادی و بدهیهایی که موعدشان رسیده بود.
بعد از حادثه، فشار مالی بیشتر شد. تولید خوابید و وقتی تولید متوقف میشود، هزینهها متوقف نمیشوند. همین موضوع باعث شد شرایط ما به جایی برسد که واقعاً با خطر ورشکستگی مواجه شویم.
در آن شرایط به تعطیلی کامل کارخانه فکر نکردید؟
چرا، خیلی وقتها. راستش را بخواهید، آدم وقتی چند شب پشت سر هم حساب و کتاب میکند و میبیند هر طرف را نگاه میکند، یک مشکل جدید وجود دارد، خسته میشود.
یک شب به همسرم گفتم شاید دیگر نتوانیم ادامه بدهیم. ایشان یک جمله گفت که هنوز یادم نرفته: اگر قرار است تعطیل کنیم، حداقل مطمئن شویم همه راهها را امتحان کردهایم.
همین جمله برای من خیلی مهم بود. شاید از بیرون ساده باشد، اما در آن شرایط، همین که یک نفر کنار شما بایستد و بگوید ادامه بده، خودش سرمایه است.
بازسازی از جایی شروع شد که دیگر پول زیادی نمانده بود
بازسازی کارخانه را چطور شروع کردید؟
خیلی آهسته. اول فکر میکردیم باید همهچیز را یکباره درست کنیم، اما خیلی زود فهمیدیم چنین امکانی نداریم.
آمدیم اولویتبندی کردیم. گفتیم کدام قسمت را میتوانیم راه بیندازیم که دوباره درآمد ایجاد کند؟ کدام دستگاه ضروری است؟ کدام هزینه را میتوانیم فعلاً حذف کنیم؟
من و همسرم خیلی از کارهایی را انجام دادیم که شاید قبلاً فکر میکردیم وظیفه ما نیست. از پیگیری خرید و تعمیر تجهیزات گرفته تا مذاکره با تأمینکنندهها و حتی سر زدن به کارگاه در ساعات مختلف.
بعضی روزها واقعاً خستهکننده بود. اما کمکم یک خط تولید دوباره راه افتاد، بعد سفارش کوچک گرفتیم، بعد سفارش بزرگتر آمد و همین قدمهای کوچک باعث شد دوباره بتوانیم روی پای خودمان بایستیم.
خاطرهای از آن روزها هست که هنوز برایتان زنده باشد؟
بله. یک روز یکی از کارگرهای قدیمیمان آمد داخل کارخانه. هنوز همهچیز کامل بازسازی نشده بود. دستگاهها خاک گرفته بودند و شرایط اصلاً شبیه کارخانهای که قبلاً داشتیم نبود.
نگاهی کرد و گفت: مهندس، اینجا دوباره صدا میگیره.
گفتم: چه صدایی؟
گفت: صدای دستگاهها.
شاید جمله خیلی سادهای باشد، ولی همان روز برای من عجیب انرژیبخش بود. فهمیدم ما فقط ساختمان و دستگاه را بازسازی نمیکنیم؛ داریم اعتماد آدمها را هم دوباره میسازیم.
وقتی تولیدکننده، خودش درد تولیدکننده را چشیده باشد
چه شد که تصمیم گرفتید به واحدهای تولیدی دیگر هم کمک کنید؟
تجربهای که ما داشتیم، به من یاد داد گاهی یک مجموعه تولیدی به سود بیشتر نیاز ندارد؛ به یک فرصت برای نفس کشیدن نیاز دارد.
فرض کنید یک کارخانه سفارش دارد، نیروی انسانی دارد، دستگاه هم دارد، اما مواد اولیه برای ادامه تولید ندارد. اگر امروز مواد اولیه را نقدی بخواهد و آن مجموعه پول نقد نداشته باشد، تولید متوقف میشود.
از طرف دیگر، وقتی تولید متوقف شود، دوباره درآمدی ایجاد نمیشود که بدهی پرداخت شود. یعنی یک چرخه شکل میگیرد که هر روز وضعیت را سختتر میکند.
ما خودمان این مسیر را تجربه کردهایم. برای همین تصمیم گرفتیم تا جایی که توانمان اجازه میدهد، مواد اولیه مورد نیاز برخی واحدهای تولیدی آسیبدیده را به صورت قسطی و بدون پیشپرداخت در اختیارشان بگذاریم.
یعنی واقعاً بدون پیشپرداخت؟
بله، چون معتقدیم اگر قرار باشد کمک کنیم، باید کمکمان دردی را دوا کند.
البته این کار به معنی بیحساب و کتاب بودن نیست. اعتبارسنجی و بررسی شرایط مجموعه انجام میشود، اما اصل ایده این است که تولیدکنندهای که سرمایه در گردش کافی ندارد، فقط به خاطر نداشتن نقدینگی از چرخه تولید خارج نشود.
ما خودمان روزهایی را دیدهایم که اگر یک نفر چند قدم کنارمان میایستاد، شاید مسیرمان خیلی کوتاهتر میشد.
نوآوری فقط ساختن یک محصول جدید نیست
از نظر شما حمایت از تولید و نوآوری در اقتصاد فقط به سرمایهگذاری و خرید تجهیزات جدید محدود میشود؟
نه. اتفاقاً به نظر من یکی از مهمترین شکلهای نوآوری، پیدا کردن راههای تازه برای حل مشکلات قدیمی است.
گاهی نوآوری یعنی یک روش جدید برای تأمین مواد اولیه پیدا کنیم. گاهی یعنی فرآیند تولید را بهتر کنیم. گاهی یعنی مصرف انرژی را پایین بیاوریم. حتی گاهی نوآوری یعنی یک مدل مالی متفاوت طراحی کنیم تا یک کارخانه بتواند دوباره تولید کند.
من فکر میکنم اقتصاد زمانی رشد میکند که آدمها فقط منتظر راهحل آماده نباشند.
ما هم در مجموعه خودمان بعد از آن حادثه مجبور شدیم خیلی از روشها را تغییر بدهیم. بعضی فرآیندها را بازطراحی کردیم، بعضی هزینهها را مدیریت کردیم و به سمت روشهایی رفتیم که قبلاً شاید به آنها فکر نمیکردیم.
یعنی شکست باعث شد نوآورتر شوید؟
قطعاً. شکست اگرچه تلخ است، اما گاهی آدم را مجبور میکند جور دیگری فکر کند.
وقتی همهچیز خوب پیش میرود، ممکن است آدم به خودش بگوید همین روش جواب میدهد. اما وقتی یک اتفاق بزرگ میافتد، دیگر نمیتوانی با همان روش قبلی ادامه بدهی.
برای ما، آن حادثه تلنگر بزرگی بود. فهمیدیم باید مجموعهای بسازیم که در برابر مشکلات مقاومتر باشد.
کارخانه فقط یک ساختمان نیست
شما بارها از کارگرها و خانوادههایشان صحبت کردید. برایتان کارخانه دقیقاً چه معنایی دارد؟
کارخانه برای من فقط یک سوله و چند دستگاه نیست.
وقتی صبح وارد کارخانه میشوم و میبینم چند نفر سر کار هستند، میدانم پشت هر کدام از آنها یک خانواده وجود دارد.
وقتی یک سفارش تولید میکنیم، فقط یک محصول تحویل نمیدهیم؛ بخشی از درآمد یک خانواده را تأمین میکنیم.
به همین دلیل است که من همیشه میگویم تعطیلی یک واحد تولیدی فقط خاموش شدن چند دستگاه نیست. گاهی چراغ چند خانه هم کمنور میشود.
البته این حرف به این معنا نیست که همه کارخانهها باید همیشه باز بمانند یا مشکلات اقتصادی نادیده گرفته شود. منظورم این است که تا وقتی امکان نجات یک واحد وجود دارد، باید برای آن تلاش کرد.
اگر بخواهید یک توصیه به تولیدکنندهای که امروز در شرایط سخت قرار دارد داشته باشید، چه میگویید؟
اول اینکه از درخواست کمک خجالت نکشد.
دوم اینکه مشکلاتش را دقیق بشناسد. خیلی وقتها ما فقط میگوییم پول نداریم، اما باید ببینیم دقیقاً مشکل کجاست؛ سرمایه در گردش؟ مواد اولیه؟ بازار؟ هزینه تولید؟ نیروی انسانی؟ فناوری؟
و سوم اینکه امید را از برنامهریزی جدا نکند.
امید به تنهایی کارخانه را نجات نمیدهد، اما برنامهریزی بدون امید هم خیلی زود متوقف میشود.
روایتی که از یک کارخانه فراتر میرود
داستان این کارخانهدار، در نهایت داستان یک فرد نیست؛ روایتی است از اینکه اقتصاد در بسیاری از مواقع، با تصمیمهای انسانی ادامه پیدا میکند.
کسی که خودش ورشکستگی را دیده، بهتر از هر کسی میداند توقف تولید چه فشاری به یک مجموعه وارد میکند. کسی که آتشسوزی را تجربه کرده، معنای بازسازی را بهتر میفهمد و کسی که با همسرش از دل یک بحران عبور کرده، میداند دوباره شروع کردن فقط یک جمله انگیزشی نیست؛ گاهی یک تصمیم سخت روزانه است.
مرادی سخن خود را اینگونه ادامه میدهد: من هنوز هم خودم را نجاتیافته نمیدانم؛ میگویم ما هنوز داریم میسازیم. چون تولید هیچوقت تمام نمیشود. هر روز یک مسئله جدید میآید و باید برایش راهحل پیدا کنیم.
او مکثی میکند و ادامه میدهد: شاید مهمترین چیزی که از آن روزها یاد گرفتم این بود که اگر خودت از زمین بلند شدی، دست یک نفر دیگر را هم بگیر. شاید همان دستی که امروز میگیری، فردا کارخانه دیگری را سرپا نگه دارد.
و شاید همین نگاه، یکی از سادهترین و در عین حال اثرگذارترین تعریفها از حمایت از تولید باشد؛ اینکه رونق اقتصادی همیشه از پشت میزهای بزرگ و سرمایههای سنگین شروع نمیشود.
گاهی از یک کارخانه آسیبدیده شروع میشود، از یک زوج که تصمیم میگیرند دوباره بسازند، از کارگری که میگوید این دستگاه دوباره صدا میگیرد و از تولیدکنندهای که بعد از نجات خودش، تصمیم میگیرد مواد اولیه را به دست تولیدکننده دیگری برساند تا او هم فرصت دوبارهای برای ایستادن داشته باشد.
چون گاهی اقتصاد، قبل از هر چیز، به آدمهایی نیاز دارد که وقتی همه میگویند تمام شد، آرام بگویند: هنوز میشود دوباره ساخت.