0

وقتی تبریز آرام نبود؛ روایت یک سفر فراموش‌نشدنی

  • کد خبر : 17699
  • 10 شهریور 1405 - 20:45
وقتی تبریز آرام نبود؛ روایت یک سفر فراموش‌نشدنی

آدم تا خودش گرفتار نشود، حال گرفتار را نمی‌فهمد. این جمله را شاید خیلی از مردم در روزهای سخت زندگی به زبان آورده باشند؛ روزهایی که خبرها زودتر از خود حادثه به خانه‌ها می‌رسند و یک تلفن، یک صدای دور یا حتی نگاه نگران همسایه می‌تواند حال یک شهر را عوض کند. جنگ فقط آن […]

آدم تا خودش گرفتار نشود، حال گرفتار را نمی‌فهمد.

این جمله را شاید خیلی از مردم در روزهای سخت زندگی به زبان آورده باشند؛ روزهایی که خبرها زودتر از خود حادثه به خانه‌ها می‌رسند و یک تلفن، یک صدای دور یا حتی نگاه نگران همسایه می‌تواند حال یک شهر را عوض کند.

جنگ فقط آن چیزی نیست که در تیتر خبرها می‌بینیم. گاهی جنگ، برای مردم عادی، یعنی یک سفر که نباید انجام می‌شد اما انجام شد؛ یعنی مادری که چشمش به در خانه است، مغازه‌داری که نمی‌داند فردا کرکره مغازه‌اش را بالا خواهد کشید یا نه، پدری که نگران فرزندانش است و مسافری که با هزار فکر و خیال وارد شهری می‌شود که قرار بوده فقط چند ساعت در آن بماند.

تبریز در روزهای جنگ تحمیلی سوم، برای بسیاری از مردم چنین تصویری داشت؛ شهری که زندگی در آن متوقف نشده بود، اما ریتم زندگی تغییر کرده بود.

بازسازی روایت‌های مردمی از آن روزها نشان می‌دهد که برای فهم یک دوره بحرانی، فقط نباید سراغ صدای مسئولان، گزارش‌های رسمی یا تیترهای خبری رفت. بخشی از واقعیت در حافظه آدم‌هایی باقی می‌ماند که شاید هیچ‌وقت نامشان در صفحه اول روزنامه‌ای نیامده باشد؛ اما خودشان بخشی از آن روزها بوده‌اند.

یکی از این افراد، مردی است که در همان روزها به دلیل موضوعی کاملاً شخصی و خانوادگی مجبور شد به تبریز سفر کند. کار او به پایان رساندن مراحل معامله زمین پدری بود؛ کاری که به گفته خودش نمی‌توانست آن را برای مدت نامعلومی عقب بیندازد.

وقتی تصمیم گرفتی در آن شرایط به تبریز سفر کنی، احتمالاً خیلی‌ها می‌گفتند صبر کن. چرا رفتی؟

راستش خودم هم چند بار با خودم گفتم نروم.

اصلاً شرایط طوری نبود که آدم با خیال راحت راه بیفتد و بگوید چند روزی می‌روم تبریز و برمی‌گردم.

اما یک کار نیمه‌تمام داشتم که برای خانواده اهمیت زیادی داشت. زمین پدری بود و قرار بود مراحل پایانی معامله انجام شود. بخش زیادی از کار انجام شده بود و فقط چند مرحله نهایی و امضا باقی مانده بود.

می‌دانید، وقتی یک ملک از پدر برای آدم می‌ماند، فقط یک قطعه زمین نیست. خاطره است، گذشته است، گاهی تمام کودکی آدم است.

برای همین نمی‌توانستم خیلی ساده بگویم فعلاً بی‌خیالش می‌شوم.

حرکت کردم، ولی در تمام مسیر یک حس عجیبی داشتم. انگار هرچه به تبریز نزدیک‌تر می‌شدم، بیشتر متوجه می‌شدم که این سفر با سفرهای قبلی فرق دارد.

تبریز را قبل از آن هم دیده بودید. وقتی وارد شهر شدید چه تفاوتی بیشتر به چشمتان آمد؟

شهر همان شهر بود، خیابان‌ها همان خیابان‌ها، مردم همان مردم.

اما حال آدم‌ها فرق کرده بود.

این شاید عجیب‌ترین چیزی بود که من دیدم.

مردم کارهای روزمره‌شان را انجام می‌دادند، ولی حواسشان جای دیگری بود.

یکی خرید می‌کرد، یکی دنبال کار خودش بود، یکی با تلفن صحبت می‌کرد، اما انگار همه یک سؤال مشترک در ذهن داشتند؛ اینکه این وضعیت تا کی ادامه پیدا می‌کند؟

در چنین شرایطی حتی سکوت خیابان هم برای آدم معنای دیگری پیدا می‌کند.

صدای ماشین، باز و بسته شدن در مغازه، صدای صحبت مردم… همه چیز عادی به نظر می‌رسید، اما آن آرامش، آرامش همیشگی نبود.

قرار بود معامله زمین چطور انجام شود؟

قرار بود فقط مراحل آخر کار را انجام بدهیم و امضاها انجام شود.

اما همان چیزی که روی کاغذ چند ساعت کار بود، در آن شرایط تبدیل شده بود به یک ماجرای چندروزه.

هر بار که می‌خواستیم کاری انجام بدهیم، شرایط را بررسی می‌کردیم.

آدم در شرایط عادی می‌گوید فلان ساعت می‌روم، فلان کار را انجام می‌دهم و برمی‌گردم.

ولی آن روزها برنامه‌ریزی این‌طور نبود.

صبح که بیدار می‌شدی، اول می‌خواستی ببینی اوضاع چطور است.

بعد تصمیم می‌گرفتی امروز می‌شود کاری انجام داد یا نه.

به نظرم این یکی از چیزهایی بود که مردم در آن روزها یاد گرفته بودند؛ اینکه برای کارهای ساده زندگی هم باید با شرایط کنار بیایند.

در این میان، برخورد مردم تبریز با شما چطور بود؟

چیزی که هنوز هم یادم مانده، همین رفتار مردم است.

من غریبه نبودم، اما مسافر بودم و شرایط را هم خوب نمی‌شناختم.

یک بار در جایی منتظر بودم و نمی‌دانستم باید چه کار کنم. یک نفر که اصلاً مرا نمی‌شناخت، وقتی متوجه شد دنبال چه چیزی هستم، چند دقیقه کنارم ایستاد و راهنمایی‌ام کرد. شاید برای خودش اتفاق مهمی نبود. اما برای من بود.

در چنین شرایطی، آدم متوجه می‌شود که مهربانی فقط کمک‌های بزرگ نیست.

گاهی یک لیوان چای، یک آدرس درست، یک تلفن یا حتی یک جمله ساده که می‌گوید «نگران نباش، درست می‌شود» می‌تواند حال آدم را عوض کند.

از آن روزها خاطره‌ای هست که هنوز وقتی تعریفش می‌کنید، فضای آن روزها را برای خودتان زنده کند؟

بله. یک شب را خیلی خوب یادم مانده. خسته بودم و ذهنم درگیر معامله و خانواده و شرایط جنگ بود. جایی نشسته بودم و یک چای جلوی من گذاشتند. چای را برداشتم، ولی قبل از اینکه بخورم، صدایی آمد و همه چیز برای چند لحظه متوقف شد.

نمی‌خواهم درباره جزئیات حادثه صحبت کنم؛ چیزی که برای من مهم مانده، واکنش آدم‌هاست.

هرکس به فکر یک نفر دیگر بود. یکی دنبال خانواده‌اش بود. یکی تلفنش را چک می‌کرد. یکی می‌خواست از حال پدر و مادرش باخبر شود. یکی هم فقط ساکت نشسته بود. چای من هم همان‌طور نیمه‌خورده ماند.

بعدها هر وقت چای نیمه‌خورده می‌بینم، یاد همان شب می‌افتم.

شاید برای کسی که آن شرایط را ندیده، این خاطره خیلی ساده باشد، اما برای من نیست.

آن چای برای من تبدیل شد به تصویر یک دوره. تصویر آدم‌هایی که ترسیده بودند، اما زندگی را رها نکرده بودند.

وقتی بالاخره مراحل معامله زمین پدری انجام شد، چه حسی داشتید؟

بیشتر از اینکه خوشحال باشم، احساس سبک شدن داشتم. با خودم می‌گفتم بالاخره تمام شد.

ولی راستش دیگر آن زمین برای من فقط همان چیزی نبود که قبل از سفر بود.

قبل از آن، زمین پدری بود و یک معامله خانوادگی. بعد از آن، بخشی از خاطرات من از یک دوره سخت هم شده بود.

آدم بعضی چیزها را در زندگی از روی کاغذ و سند به دست نمی‌آورد؛ از اتفاقاتی که در اطرافش می‌افتد به دست می‌آورد.

بعد از انجام کار، بلافاصله برگشتید؟

نه، شرایط طوری نبود که بتوانم دقیقاً طبق برنامه قبلی حرکت کنم. ضمن اینکه در آن روزها آدم فقط به خودش فکر نمی‌کرد. هر تصمیمی را که می‌گرفتی، خانواده هم در ذهنت بود. همین باعث می‌شد آدم بیشتر احتیاط کند.

آن روزها به ما یاد داد که خیلی از برنامه‌هایی که برای زندگی داریم، در برابر یک اتفاق بزرگ ممکن است کاملاً تغییر کنند. اما در عین حال، زندگی هم یک‌جور عجیبی راه خودش را پیدا می‌کند.

مردم خرید می‌کنند، نان می‌خرند، به خانه زنگ می‌زنند، دنبال بچه‌هایشان می‌روند، سر کار می‌روند و حتی درباره فردا برنامه می‌ریزند.

این شاید عجیب‌ترین ویژگی زندگی در زمان جنگ باشد؛ اینکه آدم از یک طرف می‌ترسد و از طرف دیگر مجبور است زندگی کند.

اگر بخواهید تبریز آن روزها را با یک تصویر برای کسی که آن دوران را ندیده توصیف کنید، چه می‌گویید؟

تبریز را شهری می‌دیدم که زخمی و نگران بود، اما تسلیم نگرانی نشده بود. مردم نگران بودند، این را نمی‌شود انکار کرد. اما زندگی جریان داشت.

شاید اگر کسی از بیرون نگاه می‌کرد، می‌گفت یک شهر در شرایط جنگی است. ولی وقتی داخل شهر بودی، هزاران زندگی کوچک را می‌دیدی که هرکدام داستان خودشان را داشتند.

یکی دنبال دارو بود. یکی دنبال خبر خانواده‌اش. یکی می‌خواست به خانه برگردد. یکی دنبال انجام کار اداری خودش بود. یکی هم شاید مثل من، فقط می‌خواست کاری را که از قبل شروع کرده بود تمام کند.

همین چیزهای ساده، برای من تصویر واقعی تبریز آن روزهاست.

فکر می‌کنم جنگ برای مردم فقط صدای حادثه نیست؛ گاهی صدای تلفنی است که جواب داده نمی‌شود، در خانه‌ای است که کسی منتظر باز شدن آن است، یا سفری است که خانواده تا برگشتن مسافر چشم‌انتظارش می‌مانند.

حالا که به آن روزها فکر می‌کنید، چیزی هست که بیشتر از همه در ذهنتان مانده باشد؟

آدم‌ها. نه حادثه. نه خبر. آدم‌ها. اینکه در شرایط سخت، بعضی‌ها بیشتر حواسشان به هم بود.

من فکر می‌کنم وقتی شرایط عادی است، خیلی از رفتارهای خوب مردم را نمی‌بینیم. ولی وقتی شرایط سخت می‌شود، آدم‌ها بیشتر خودشان را نشان می‌دهند.

ممکن است کسی را نشناسی، اما کنارت بایستد. ممکن است کسی هیچ وظیفه‌ای نسبت به تو نداشته باشد، ولی کمکت کند.

این چیزها شاید در هیچ گزارشی ثبت نشود، اما در ذهن آدم می‌ماند. و اگر بخواهم یک چیز از آن سفر با خودم نگه دارم، همین است.

اینکه حتی در روزهایی که همه نگران بودند، زندگی هنوز جریان داشت. و شاید همین ادامه دادن زندگی، بزرگ‌ترین خاطره مردم از آن روزها باشد.

تبریزِ جنگ را نمی‌توان فقط با تصاویر خیابان‌ها، خبرها و روایت حوادث شناخت. برای شناخت آن روزها باید به سراغ آدم‌هایی رفت که در میان همان اضطراب‌ها زندگی کرده‌اند؛ کسانی که شاید برای یک معامله، یک دیدار خانوادگی، یک کار اداری یا هزار دلیل ساده دیگر در شهر حضور داشته‌اند.

روایت این مرد نیز از همین جنس است؛ روایتی درباره سفری که قرار بود فقط برای تمام کردن یک معامله زمین پدری باشد، اما به خاطره‌ای ماندگار از یک شهر و مردمانش تبدیل شد.

در بازخوانی این روایت، نکته مهم همین است که جنگ را فقط از زاویه حادثه نبینیم. پشت هر خیابان، خانه‌ای وجود دارد. پشت هر خانه، خانواده‌ای. و پشت هر خانواده، داستانی که شاید هیچ‌وقت روایت نشده باشد.

گاهی تاریخ یک شهر، نه در تیترهای بزرگ، بلکه در یک فنجان چای نیمه‌خورده، یک تماس کوتاه با خانواده، یک سفر ناخواسته و جمله ساده‌ای خلاصه می‌شود که یک نفر در سخت‌ترین روزها به دیگری می‌گوید:

نگران نباش، درست می‌شود.

شاید تبریز آن روزها هم همین بود؛ شهری که نگرانی را تجربه کرد، اما اجازه نداد زندگی کاملاً خاموش شود.

لینک کوتاه : https://sharghnegar.ir/?p=17699

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.