2

از صدای انفجار تا بوی بیمارستان؛ روایت زنی که جنگ را در تبریز زندگی کرد

  • کد خبر : 17687
  • 14 شهریور 1405 - 20:05
از صدای انفجار تا بوی بیمارستان؛ روایت زنی که جنگ را در تبریز زندگی کرد

آدم تا خودش وسط ماجرا نباشه، نمی‌فهمه ترس یعنی چی. این را خیلی‌ها در روزهای سخت می‌گویند؛ روزهایی که خبر، دیگر فقط یک خبر نیست و صدای آژیر از پشت تلویزیون نمی‌آید، بلکه از چند خیابان آن‌طرف‌تر شنیده می‌شود. در چنین روزهایی، جنگ را نمی‌شود فقط با عدد و نمودار و گزارش نظامی توضیح داد. […]

آدم تا خودش وسط ماجرا نباشه، نمی‌فهمه ترس یعنی چی.

این را خیلی‌ها در روزهای سخت می‌گویند؛ روزهایی که خبر، دیگر فقط یک خبر نیست و صدای آژیر از پشت تلویزیون نمی‌آید، بلکه از چند خیابان آن‌طرف‌تر شنیده می‌شود.

در چنین روزهایی، جنگ را نمی‌شود فقط با عدد و نمودار و گزارش نظامی توضیح داد.

جنگ، برای یک نفر صدای انفجار است، برای دیگری نگرانی یک مادر، برای دیگری بسته‌شدن مغازه، برای یک خانواده اضطراب پیدا کردن دارو و برای بیماری، شاید حتی یک سؤال ساده و حیاتی باشد؛ اگر حالم بد شد، چطور خودم را به بیمارستان برسانم؟

تبریز در جریان جنگ تحمیلی سوم، تنها یک نام روی نقشه نبود. گزارش‌های منتشرشده از این دوره، از خسارت به برخی کسب‌وکارها، فعالیت‌های اجتماعی و فرهنگی و تلاش برای حفظ جریان زندگی در شهر حکایت دارد.

اما در میان این گزارش‌ها، یک بخش کمتر دیده می‌شود؛ زندگی آدم‌هایی که نه فرمانده بودند، نه مقام رسمی داشتند و نه در اتاق‌های تصمیم‌گیری حضور داشتند.

آدم‌هایی که صبح از خواب بیدار شدند و دیدند برنامه عادی زندگی‌شان دیگر عادی نیست.

روایت پیش رو، گفت‌وگو با زنی تبریزی است که در روزهای جنگ در شهر حضور داشته و به دلیل بیماری، ناچار بوده برای دریافت خدمات درمانی به بیمارستان مراجعه کند.

همه می‌گفتند چیزی نیست، ولی از چشم‌هایشان معلوم بود نگرانند

وقتی از او درباره نخستین روزهای جنگ می‌پرسم، قبل از جواب دادن چند لحظه سکوت می‌کند و می‌گوید: راستش را بخواهید، اولش آدم فکر می‌کند این هم مثل خیلی از خبرهایی است که می‌شنویم و بعد تمام می‌شود. ولی وقتی صدای آژیر را می‌شنوی و می‌بینی مردم با عجله راه می‌روند، تازه می‌فهمی قضیه فرق کرده. چیزی که بیشتر از صدای انفجار در ذهن مانده، تغییر رفتار مردم بوده است.

مردم دیگر مثل قبل حرف نمی‌زدند. همه سعی می‌کردند عادی باشند. یکی می‌گفت چیزی نیست، یکی می‌گفت نگران نباش، ولی از صورتشان معلوم بود خودشان هم نگرانی دارند.

در آن روزها بیشتر از چه چیزی می‌ترسیدی؟

برای من بیشتر از خود جنگ، بیماری‌ام مهم شده بود. چون بیماری داشتم و باید برای پیگیری و درمان به بیمارستان می‌رفتم. یک‌دفعه این سؤال برایم پیش آمد که اگر حالم بد شود چه؟ اگر مسیر شلوغ باشد چه؟ اگر بیمارستان شرایط عادی نداشته باشد چه؟

این همان نقطه‌ای است که روایت جنگ به یک مسئله انسانی تبدیل می‌شود.

جنگ برای او فقط صدای آژیر نبود.

جنگ یعنی نگرانی از دارو، رفت‌وآمد، بیمارستان و اینکه آیا می‌شود یک نیاز پزشکی معمولی را در شرایط غیرمعمول پیگیری کرد یا نه.

یک بار برای بیمارستان رفتن، از خود بیماری بیشتر استرس داشتم

از او می‌خواهم یکی از آن روزها را دقیق‌تر تعریف کند.

یادم هست یک روز باید به بیمارستان می‌رفتم. از قبل اضطراب داشتم. نه فقط به خاطر بیماری؛ به خاطر مسیر. مدام با خودم می‌گفتم اگر وسط راه اتفاقی افتاد چه؟ اگر مجبور شدیم برگردیم چه؟

به گفته او، خانواده نیز نگران بودند.

همه می‌گفتند اگر ضروری نیست نرو، ولی وقتی پزشک گفته باید مراجعه کنی، نمی‌توانی خیلی راحت بی‌خیالش شوی.

او ادامه می‌دهد: رفتیم. فضای بیمارستان با روزهای معمول فرق داشت. آدم‌هایی را می‌دیدی که نگرانی در صورتشان بود، ولی هرکس سعی می‌کرد کار خودش را انجام بدهد. همان‌جا فهمیدم در شرایط جنگ، بعضی آدم‌ها باید حتی با وجود ترس، سر کارشان بمانند.

منظورتان کدام آدم‌هاست؟

لبخند کوتاهی می‌زند و می‌گوید: پرستارها، پزشک‌ها، راننده‌ها، نیروهای خدماتی… شاید اسم خیلی‌هایشان هیچ‌وقت جایی نوشته نشود، ولی همان روزها اگر آنها نبودند، زندگی خیلی سخت‌تر می‌شد.

مادرم می‌گفت پرده‌ها را بکش، انگار با کشیدن پرده جنگ هم دیده نمی‌شود

وقتی صحبت به خانه می‌رسد، خاطره دیگری تعریف می‌کند.

مادرم خیلی نگران بود. یک بار گفت پرده‌ها را بکش. بعد خودش خندید و گفت انگار با کشیدن پرده جنگ هم دیده نمی‌شود.

همین جمله را با خنده تعریف می‌کند، اما چند ثانیه بعد صدایش آرام‌تر می‌شود.

آن موقع شاید خندیدیم، ولی واقعاً نمی‌دانستیم چه اتفاقی قرار است بیفتد.

شب‌هایتان چگونه می‌گذشت:

شب‌ها سخت‌تر بود. چون همه‌چیز ساکت‌تر می‌شد و آدم بیشتر به صداها توجه می‌کرد. هر صدایی می‌آمد، چند ثانیه همه ساکت می‌شدند.

بعضی وقت‌ها حتی صدای افتادن یک وسیله هم آدم را می‌ترساند.

جنگ فقط چیزی نیست که در تلویزیون می‌بینید

از او می‌پرسم اگر بخواهد جنگ را برای کسی که آن روزها را ندیده توضیح بدهد، چه می‌گوید؟

می‌گویم جنگ فقط چیزی نیست که در تلویزیون می‌بینید.

کمی مکث می‌کند.

جنگ وارد خانه می‌شود. وارد برنامه روزانه‌ات می‌شود. حتی وقتی می‌خواهی بروی دکتر، می‌روی نان بخری یا دنبال دارو باشی، شرایط جنگ را حس می‌کنی.

بعد خاطره‌ای دیگر را تعریف می‌کند:

یادم هست یک روز برای خرید بیرون رفته بودم. مردم خیلی سریع خرید می‌کردند و برمی‌گشتند. کسی دلش نمی‌خواست زیاد در خیابان بماند. ولی در عین حال، مغازه‌دارها هم بودند و مردم هم کارشان را می‌کردند. انگار همه یاد گرفته بودند با همان شرایط، زندگی را ادامه بدهند.

یک چیزی که هیچ‌وقت یادم نمی‌رود، صدای مردم بود

در میان همه خاطرات، کدام صحنه بیشتر در ذهنت مانده است؟

این بار جوابش را سریع نمی‌دهد.

صدای مردم.

می‌پرسم یعنی چه؟

می‌گوید: صدای آدم‌هایی که به هم خبر می‌دادند. یکی می‌گفت فلان مسیر را نرو. یکی می‌گفت اگر کاری داری الان انجام بده. یکی دنبال دارو بود. یکی دنبال آشنا می‌گشت. یکی زنگ می‌زد حال فامیلش را بپرسد.

آن روزها فهمیدم وقتی یک اتفاق بزرگ می‌افتد، مردم خیلی چیزها را خودشان بین هم مدیریت می‌کنند. شاید کسی این قسمت را نبیند، ولی واقعاً وجود داشت.

ما قهرمان نبودیم؛ فقط می‌خواستیم زندگی کنیم

شاید مهم‌ترین جمله او همین باشد.

فکر می‌کنی مردم تبریز در آن روزها چه کردند؟

من خودم را قهرمان نمی‌دانم. فکر نمی‌کنم مردم عادی هم دنبال قهرمان شدن بودند. همه می‌خواستند زندگی‌شان را ادامه بدهند.

بعد با همان لحن ساده ادامه می‌دهد:

یکی باید دارو می‌گرفت، یکی باید سر کار می‌رفت، یکی باید مراقب بچه‌اش می‌بود، یکی باید به بیمارستان می‌رفت. همین‌ها شاید از بیرون چیز بزرگی به نظر نرسد، ولی وقتی شرایط سخت است، انجام همین کارهای ساده هم سخت می‌شود.

اگر دوباره به آن روزها برگردی، چه چیزی را متفاوت انجام می‌دهی؟

شاید بیشتر قدر چیزهای معمولی را بدانم. اینکه صبح بیدار شوی، چای بخوری، تلفن بزنی به خانواده‌ات و مطمئن شوی همه خوبند. آن موقع آدم می‌فهمد همین چیزهای ساده چقدر مهم‌اند.

جنگی که باید از زبان مردم روایت شود

روایت این زن، اگرچه تنها یک روایت است، اما یک نکته مهم را روشن می‌کند: تصویر یک شهر در زمان جنگ را نمی‌توان تنها با تعداد حملات، میزان خسارت یا اخبار رسمی کامل کرد.

تبریز جنگ، مجموعه‌ای از تجربه‌های کوچک و بزرگ بوده است؛ از نگرانی خانواده‌ها گرفته تا ادامه فعالیت کسب‌وکارها، از مراجعه بیماران به مراکز درمانی تا تلاش کارکنان برای حفظ خدمات، و از اضطراب خیابان‌ها تا گفت‌وگوهای خانوادگی در خانه‌ها.

گزارش‌های منتشرشده درباره تبریز نیز از ادامه فعالیت‌های اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی شهر در آن دوره و تلاش برای جبران خسارت‌های واردشده حکایت دارند.

اما اگر قرار باشد این دوره به‌درستی ثبت شود، نباید فقط صدای مسئولان یا آمارهای رسمی شنیده شود.

باید سراغ پرستار رفت. سراغ راننده تاکسی. سراغ مغازه‌دار. سراغ مادر خانه‌دار. سراغ دانش‌آموز.

و البته سراغ بیماری که در میانه جنگ، هنوز نیاز به درمان داشت و نمی‌توانست بیماری‌اش را متوقف کند تا جنگ تمام شود.

شاید همین روایت‌های به ظاهر ساده، سال‌ها بعد ارزشمندترین اسناد اجتماعی یک دوره باشند، چون تاریخ جنگ فقط در میدان نبرد نوشته نمی‌شود.

بخشی از آن، در صف دارو، پشت در بیمارستان، در آشپزخانه خانه‌ها، در تماس‌های کوتاه تلفنی و در سکوت چندثانیه‌ای مردم بعد از شنیدن یک صدای مهیب نوشته می‌شود.

و شاید برای فهم تبریز در جنگ تحمیلی سوم، گاهی لازم باشد به جای اینکه فقط بپرسیم چه اتفاقی افتاد، یک سؤال ساده‌تر بپرسیم:

مردم آن روز چطور زندگی کردند؟

لینک کوتاه : https://sharghnegar.ir/?p=17687

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.